قنوت های اشک بار
بسم الله الرحمن الرحیم
خاک ... دود ... آتش ... دستی بی پیکر ... پیکری بی سر ... و مادری ... نعش دخترک دلبندش را به خاک ... . و خواهری نعش برادر عزیزش را به خاک ... . صدای گلوله تمام شدنی نیست ... هر لحظه دیواری فرو می ریزد و ... نگرانی ... اضطراب ... ترس ... دلهره ... فریاد ... اشک ... . از نیروی کمکی خبری نیست ...
آن روزها تمام شده است ... آن روزهای سخت ... آن روزهای محمد جهان آرا و یاران باوفایش ... آن روزهای بنی صدر و سر ٬ باز زدن از کمک کردن به خرم شهر ... نه ! ببخشید ... خونین شهر ... آن روزها تمام شده است و امروز تاریخ روایت می کند خاک و دود و آتش را ... آن روزها تمام شده است و ... .
تو نبودی ... آن روز که پرچم های الله اکبر در کوچه های شهر به اهتزاز در آمد ... آن روز که ایران لب خند زد ... آن روز که دنیا بهت زده به شهرت نگاه کرد ... آن روز که دوستانت خواندند : ممد نبودی ببینی ٬ شهر آزاد گشته ... خون یارانت ٬ پر ثمر گشته ... آن روز که در مسجد جامع نماز جماعت خواندند ... آن روز که سید احمدها در قنوت نماز گریه کردند ... آن روز که خاک شهرت نفس کشید ...
********************************************
پی نوشت : روز و شب زمزمه می کرد غروبی غمبار ... روح خورشید مرو ! بی تو علی می میرد ...