چیزی ... جایی
بسم الله الرحمن الرحیم
همیشه همین طور بوده است . وقتی حرف برای گفتن داری ٬ زبان ات بند می آید ... وقتی راه برای رفتن داری ٬ پیاده رو ها در دست تعمیرند ... وقتی غزل برای سرودن داری ٬ خودکارها نمی نویسند ... همیشه همین طور بوده است . همه چیز سر جایش است به جز یک چیز . یک دستگاه n معادله و n +1 مجهولی . آخر ریاضیات هم که باشی به یک خط می رسی ٬ نه یک نقطه . خطی که از بی نهایت نقطه تشکیل شده است . سر یک بی نهایت راهی گیر کردن ... . این تقصیر ریاضیات نیست . این تقصیر معادله ها نیست . این تقصیر مجهول ها و x ها و y ها نیست . این که فلسفه هایمان به بن بست رسیده اند ... این که تو را می بینیم و نمی شناسیم ... این تقصیر فلسفه ها نیست ... این تقصیر تو نیست ... این چراغ ها ... این شربت ها ... این باندهای چند صد واتی که نام تو را صدا می زنند ... طاق های نصرت ... پرچم های رنگی ... طرح هایی نو برای نام تو ... من منتظر بودن را بلد نیستم .
نیمه شعبان را گذاشته اند که نخوابی . که گوشه یی کز کنی ... که بغض ... که زانو بغل بگیری ... که بهت ... خیره خیره به جایی نا مفهوم نگاه ... که گونه هایت آتش بگیرد از موج اشک ... که هی آه بکشی ... که به روزهایی فکر کنی که دیگر از ندبه خبری نیست ... که خیال کنی ... چشم هایش سر آغاز نورند ... که ای کاش این جا بود و حرف هایم را می شنید ... که به روزهایی فکر کنی که اخبار او را نشان می دهد ... که به روزهایی فکر کنی که می شود خندید ... که به روزهایی فکر کنی که ... .
******************************
پی نوشت : خدا کند که بیایی ... .