مصلحت

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش نوشت : داداش ! - یا شاید هم آبجی! - اگه پست قبل رو نخوندی یا این که مطلب ش یادت رفته برو بخون . بعد بیا صفر و یک های مجازی این پست رو سیر کن .

******************************

   داغی شن ها صورت مرد را می سوزاند . نایی برای تکان خوردن ندارد . مستاصل روی زمین ِبی آب و علف بیابان از حال رفته است . چند لحظه یی به خواب می رود و کابوس هایی بی معنا می بیند . به هوش می آید . تکانی به خود می دهد . چشم اش باز به آن تابلوی لعنتی می افتد : " آب این برکه سمی ست" . با خودش می گوید : " تازه نجس هم هست " . نسیمی داغ وزیدن می گیرد . از روی آب عبور می کند . بوی تعفن ِخنکی به صورت مرد می خورد . برای بار سوم دستش را درون برکه می برد . دو بار است که آب را روی آب ریخته و نخورده است . این بار کمی از لایه ی روغنی ِ روی آب را کنار می زند . جرعه یی آب بر می دارد . نور خورشید در آب منعکس می شود و چشمش را می زند . آب را نزدیک صورتش می کند ...

   کارگردان کات می دهد ! " برای فیلم برداری از انعکاس نور خورشید چه کار کنیم ؟ نمی شود . سایه ی فیلم بردار بدبخت می افتد روی آب . امکانات اسپشیال افکت هم نداریم . خط بزن بابا این یه خط رو " .

   وبلاگ نویس ادامه می دهد : آب را نزدیک صورتش می کند ... دستیار اول کارگردان سر می رسد : " ببخشید علی آقا ! این پدربزرگ ما دلش می خواهد توی یک فیلم بازی کند می شود لطفا یه نقشی هم به ایشان بدهید ؟ " - " عزیز من ! این فیلم همش یه بازی گر بیش تر نداره ! نقش ام کجا بود ؟ " - " بابا حالا یه کاری ش بکن دیگه . نمی تونم بهش بگم نه ! " .

   وبلاگ نویس ادامه نمی دهد . فکری به خاطرش می رسد . اصلا از همان اول هم باید این پیرمغان را می نوشت اما خب ننوشت . وبلاگ نویس ادامه می دهد :

   کمی آن طرف تر پیرمغان زیر یک درخت سیب نشسته است و دارد مرد را سیر می کند . مرد جرعه یی آب را به صورتش نزدیک می کند و آن را ... آن را با ولع تمام می نوشد . مزه ی شیرینی را در دهان اش حس می کند . انگار مسیحا در او دمیده باشد . لب هایش جان می گیرند . حالا می تواند کمی زبان ش را تکان دهد . حسی خوب او را فرا گرفته است . پیر مغان اخم می کند  . " نباید می خوردی پسره ی عجول !!! " . به طرف برکه راه می افتد . یک مشک آب خنک هم به دوش دارد . مرد نمی تواند از لذت غیرقابل توصیف جرعه ی دیگر ِ آب صرف نظر کند . پیرمغان نیت او را می خواند . فریاد می کشد : " نه ! صبر کن " . شوق جرعه یی دیگر مرد را کور و کر کرده است . این بار بی آن که حتا لایه ی چربی را کنار بزند هر دو دست ش را از آب پر می کند . می نوشد . تلخ است اما گوارا . سوزشی در درون اش  احساس می کند . سایه یی نزدیک ش می شود . پیرمغان مرد را در آغوش می کشد . اصلا آمده بود که پیرمغان را ببیند ... که جرعه یی آب شفا از او طلب کند ... آب شفا برای مریضی دل اش ... که گم شد ... که از قافله جا ماند ... که استسقا گرفت ... که چند روز بی آب ماند ... که کویر را لعنت کرد و ... اشک امان هر دو شان را بریده است ...

   کارگردان دست وبلاگ نویس را خط می زند . " آخه برادر من ! آدمی که سه قلپ بیش تر آب نخورده اشک ش کجا بود ؟ درسته قصه باید نمادین باشه ولی تو هم دیگه جو گیر نشو این قدر .شما نویسنده ها چرا هر وقت مرید و مراد رو به هم می رسونید می رید بالای منبر شروع می کنید روضه خوندن و اشک و آه و ناله راه انداختن ؟ شعاری ش نکن آقا . نمادین ش کن ! ".

   پیرمغان مشک آب زمزم را از دوش بر می دارد . به مرد نگاهی می کند . تاول هایی تمام صورتش را پر کرده اند . تمام بدنش می لرزد . " چرا این قدر عجله کردی ؟ " دهانه ی مشک را باز می کند . مرد در حالی که روی زمین افتاده است مشک را می گیرد . " نمی خواهم بمیرم " . لرزش های بدن ش بیش تر می شود . کفی خون آلود از دهن ش بیرون می آید . مشک را به طرف دهان ش می برد ... مشک روی زمین می افتد ... .

***************************

پی نوشت : کرگدن ها عاشق نمی شوند ... .

صد سال می شود که نباریده آسمان

یا ممیت

     ظهر داغ یک بیابان بی آب و علف . چله ی تابستان . تشنگی امان مرد را بریده بود . استسقا داشت . از آخرین باری که جرعه یی آب نوشیده بود ٬ چند روزی می گذشت . به زحمت چشم هایش را باز کرد . ناگهان ... یک برکه ! پیش خود فکر کرد لابد این هم مثل بقیه سراب است . چشم هایش را بست . چند قدم دیگر به جلو رفت . چشم هایش را باز کرد ... یک برکه ! ... مطمئن شد که این یک سراب نیست . با همه ی ناتوانی اش شروع به دویدن کرد . چند بار زمین خورد . به چند قدمی برکه رسید . خواست خود را داخل آن بیندازد . تمام بدنش از فرط گرما می سوخت . پایش به سنگی گرفت و به زمین خورد . کمی سرش را بالا گرفت . ناگهان تابلویی توجه اش را جلب کرد : " آب این برکه سمی ست " . در کمال ناباوری روی زانوهایش ایستاد . چند متر آن طرف تر چند اسکلت ِتکه تکه ی انسان توجه اش را جلب کرد . خیره خیره باز به آن تابلوی لعنتی نگاه کرد : " آب این برکه سمی ست" . امتداد نگاهش را از تابلو روی آب کشید . متوجه لایه ی روغنی ِ زرد و سیاه رنگی روی آب شد . میان برکه لاشه ی دو سگ غوطه ور بود . زانوهایش سست شد . روی زمین افتاد . ... مصلحت ... تشنگی ... مسئله این بود . او مجبور به اختیار بود . مجبور به مرگ و مختار به انتخاب ِ چگونه مردن . داغی شن ها صورتش را می سوزاند و باخود می اندیشید ... " اگر آب بخورم بلافاصله خواهم مرد ... و اگر نخورم ممکن است معجزه یی ... تکه ی ابری ... بارانی ... رهگذری ... مشک آبی ... " . چشم هایش را گشود . صورتش را از حرارت شن ها جدا کرد . به اسکلت ها و لاشه سگ ها نگاهی کرد ... دستش را سوی برکه برد ... جرعه یی آب برداشت ... مصلحت یا هوس ... مسئله این است .

****************************

سوال : اگر تو بودی چی کار می کردی ؟

پی نوشت : مسافر پناهگاه غزالان خسته ام ... .