بسم الله الرحمن الرحیم
پیش نوشت : بعد از ۴ سال وبلاگ نویسی برای اولین بار می خوام روزنوشت بنویسم ... خدا به خیر بگذرونه !!!
**********************************
صحنه ی اول : در کلاس رو باز کردم ... اعتراف می کنم کمی اضطراب داشتم ... نگاه ام رو از روی زمین کندم و به کلاس ... خدای من ... ۱۰ ٬ ۱۵ تا پسر بچه ی ۹ ساله ی شر از سر و کله ی هم دیگه داشتن بالا می رفتن ... !!! لابد فهمیدید چه خبر بوده امروز ؟ ... این جانب به عنوان معلم کامپیوتر یک مدرسه ابتدایی ٬ امروز رفتم سر کلاس ... اتفاق های شاهکاری که شاید تا آخر عمرم یادم نره ... وقتی وارد شدم خودم رو معرفی کردم ... " سلام بچه ها " ... بچه ها با تمام توانایی خودشان در کشیدن جیغ : " سلااااااااااااااااام " !!! . " اسم من دهقانیه ... معلم رایانه تون هستم ... " هنوز کلمه یی ادامه نداده بودم که : " آقا اجازه ؟ " " جانم ؟ " آقا داداش ما دیروز در کیس رو باز کرده بود که توش رو نگاه کنه بعد کامپیوترمون دیگه روشن نشد بابامون دعواش کرد " !!!!!!!!!! ... برگشتم رو به تخته و چند لحظه آروم خندیدم ... این اتفاقی بود که توی همه ی کلاس ها افتاد ... مثلا به این توجه کنید : " آقا اجازه ؟ " ... " جانم ؟ " " آقا ما یه دختر خاله داریم همیشه با پسر خالمون سر کامپیوترشون دعوا می کنه بعد ما هم همیشه طرفدار پسرخالمونیم " ... کلاس سوم اولین کلاس بود . وقتی کلاس با تمام اتفاقات جالبش تموم شد در رو باز کردم که بچه ها برن زنگ تفریح ... ناگهان ... یکی از بچه ها که ردیف اول بود فریاد کشید : " سوووووووووووووووسک " !!!!!! در عرض چند صدم ثانیه تمام کلاس جفت پا به نقطه یی که او اشاره کرد حمله ور شدند و سوسک مادر مرده ی بدبخت بی چاره رو از هستی ساقط کردن ... من ... مات !!! ... گفتم : " برید کنار با یه کاغذ برش دارم بندازمش توی سطل آشغال " . همه رفتن کنار ... اما مشکل این جا بود که فقط از ته مانده ی مایع درون بدن آن سوسک مادر مرده ٬ ردی روی زمین مانده بود و ... همین ! گفتم که . از هستی رسما ساقط شد. عین یک آقای معلم مهندس رفتیم داخل دفتر که چای بنوشیم . چند لحظه یی از حضور ما در دفتر نگذشته بود که ناگهان ... گویا بمبی منفجر شد یا یه چیزی تو همین مایه ها که دیدم یکی از بچه ها وسط دفتره و به یکی از معلم ها با آب و تاب می گه : " خانوم اجازه ! نیما به علی چک زد " !!!!!!!!!!!! . آنتن بودن در حد تیم ملی ! ... در طول حضور ما در دفتر هر چند ثانیه یک بار این اتفاق می افتاد .... بچه های کلاس چهارم آروم بودن ... خودم هم انگار به دوران دبستان برگشته بودم ... از کلاس ساکت خوشم نمی اومد ... ناگهان کمی از ته مانده ی کودک درون کمک گرفتیم و گفتیم که : " این چیه ؟ " بچه ها با جیغی فجیع فریاد زدند : " مووووس " ! . گفتم : " بچه ها موس اسم خارجیشه ... اسم فارسی ش می دونید چیه ؟ " . کلاس ساکت شد . شرارتی کودکانه در وجودم شکفت و گفتم : " موشواره " ... چند لحظه سکوت در کلاس و ناگهان منفجر شدن کلاس از فرط خنده ... " آقا اجازه ! گوشواره که مال خانوماس " ... کلمه ی " خانوما " رو وقتی ادا کرد ادعای خانم های افاده یی رو در آورد و بقیه ی بچه ها هم سر نخ رو گرفتن و .... .
صحنه ی دوم : کات ! روزهای اضطراب شکستن نوک مداد قرمز ... روزهای دل واپسی دیکته شب ... روزهای اشک های دروغ ... خنده های راست تر ... روزهای انتظار برای زنگ تفریح ... روزهای فریادهای بی چشم داشت ... روزهای خوب خوب خوب خوب خوب ...
*****************************
پی نوشت : صد دانه یاقوت دسته به دسته ... با نظم و ترتیب یک جا نشسته ... یاقوت ها را ... .