عابر
بسم الله الرحمن الرحیم
به او که خود ِ غزل است و غزل تبار ... و تا بامدادش که مطلع روزگار عاشقانه ی زیستن است.
ای عابر قدیمی و شب گرد روزگار
با کوله یی برای زمستان پر از بهار
داری عبور می کنی از فصل بغض من
اسفندهای تا ابد و سرد این دیار
داری عبور می کنی از من که یخ زدم
بین دو راهی ِ نرسیدن و َ انتظار
اصلا اگر زمانه ی من نوبت تو نیست
بنْویس توی دفتر شعرم به یادگار :
" این قلب بی من از ضربان ٬ نه ! نایستاد!
این پا به شوق و شور نیامد سر قرار
این چشم زمزم ِ نمکین ِ غزل نشد
ظرف عروض پر نشد از یاد انتظار "
حالا سپید مشق خودت را نگاه کن !
قلبی که ایستاده و پایی که بی قرار -
- آسیمه سر ٬ به سوی خیال ِ تو می دود
تا بامداد سبز تو ٬ تا مطلع بهار
*******************************
پی نوشت ۱: سلام ماه ماه ِ خدا ٬ رجب!
پی نوشت۲: لینک ادامه ی مطلب رو بخونید. گرچه هیچ ربطی به این پست نداره.