بسم الله الرحمن الرحیم

     امشب ... هوای سفر زده است به سرم ... هوای پرواز ... هوای کوه ... هوای دویدن ... هوای تو ... . حس می کنم ٬ حس ام می کنی ... حس می کنم ٬ حالا که دارم می نویسم ات ... می خوانی ام ... شبیه لحظه های ناب غزل ... قافیه به قافیه ... مصرع به مصرع ... بیت به بیت ... سروده می شوی و ... اتفاق می افتی ...

     راستی ! ای از تمام حادثه ها اتفاق تر ... چرا نمی افتی ؟ ... راستی ! ای روح بیت های قسم خورده در غزل ... می دانی چند وقت است که سپید شده ام ؟ ... که به بی وزنی دچار ... به بی وزنی دچار شده ام اما سبک ... نه ... که سنگین شده است کوله ی ... بنویسم ؟ ... می نویسم ... که سنگین شده است دیگر این کوله ی گناه ... خسته شده ام ... از نبودن ات ... از این واژه های بی مصرف که کاری از دست شان ساخته نیست ... که تو را برای من نمی آورند ... که حتا نمی توانند برایم توصیف ات کنند ... که حتا ... که حتا ... که حتا ... .

     من ... + تو ... = من . ای کاش این طور نبود ... بدبختی های ام ...سرگشته گی های ام ... بغض های ام ... از همین جا شروع می شود ... گم ات کرده ام ... اگر این جا بودی ... من ... +تو ... = ما . اما نمی شود ... این ستاره هایی که ما برای آمدن ات نشان کرده ایم ٬ چراغ خیابان بود ... این ها تو را افسانه فرض کرده اند که ... این ها تو را نیامدنی فرض کرده اند که ... این ها تو را دوست ندارند انگار ... این قدر برای شان گریه نکن ... محبوب من ... عزیز من ... دوست داشتنی من ... زیبای من ... دل ام برای لب خندهای شاه کارت تنگ شده است ... بیا و کمی برای مان لب خند ... بیا و کمی با ما حرف ... بیا که امروز آدم ها ، تن ها شده اند ...  

*******************************

پی نوشت : ای خواجه درد هست ... ولیکن طبیب ...