بداهه های اشک آلود
بسم الله الرحمن الرحیم
گاهی وقت ها آدم وسط هق هق کم می آورد . حتی ممکن است فکر کنی داری سقوط می کنی . از یک برج بلند . حتی ممکن است گریه هم نکنی یا شاید وسط هق هق ... خاطره هایی که ممکن است توی خیابانی که داری تویش راه می روی یقه ات را بچسبند و اصلا بی خیال هم نشوند . بعد مثل یک فیلم در حال پخش که دکمه ی عقب را فشار بدهی همه ی آن خاطره ها توی ذهن ات به عقب برگردند ... و حتی ممکن است ... حتی ممکن است .... تاکید می کنم ... حتی ممکن است ... آه بکشی ... آه ... به جای نفس !
عاشق شدی ؟ ... خیلی ! عشقه ؟ ... خیلی ! از نوع پاکش . من ِ او رو خوندی ؟ ... آره . گاهی وقتا غصه می خورم که چرا بهش گفتم نه ... چی گفت ؟ ... نمی خوام حرفای اونو بگم ٬ نمی خوام با کسی تقسیم شون کنم ... آره . مال خودت باشه بهتره ... .
من چرا دارم این ها رو می نویسم ؟ آها ! می خواستم گریه کنم . داشتم روضه می خوندم . شاید هم می خوردم . شوره . یه کمی هم گرم . مثل آبی نیست که توش نمک بریزی . مزه ی شوریش با بقیه ی شوری ها فرق می کنه . بی خود که اشک نشده ... به قول یه عاشق : " آدم ها به اندازه ی هر قطره ی اشک که از دلشون بجوشه یه سال پیر می شن " . تو الان چند سالته ؟
حسن فتحی یه بار می گفت : " رویا و خیال بزرگ ترین نعمتیه که خدا به انسان داده " . و من به حسن فتحی گفتم : و خدا به وسیله ی بعضی از نعمت ها بدجوری بنده هاش رو امتحان می کنه . منتها او نشنید . چون پشت شیشه ی تلویزیون بود . من روی مبل نشسته بودم . می دونی رفیق . بعضی وقت ها آدم ها به هم خیره می شن . شاید خیلی زیاد . شاید بیشتر از نیم ساعت . آخرش ... یکی گریه می کنه ... یکی می خنده . همیشه همینه .
دلم می خواد تا صبح قرآن بخونم و گریه کنم ... دلم می خواد تا صبح حافظ بخونم و گریه کنم ... من دلم می خواهد ... بروم تا سر کوه ... بدوم تا ته دشت ... دورها آوایی ست که مرا می خواند ... صبر کن ... سکوت تنها چیزیه که باید بین من و تو باشه ... حتی ممکن است پژواک آوایی توی سرت دیوانه ات کند ... حتی ممکن است لحنی آشنا در هنگام غزل خوانی ... صدا کن مرا صدای تو خوب است ... صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید ... .
من یاد گرفتم گریه نکنم . حتی وقتی همه گریه می کنن . توی این جور جاها از دست بغض کارایی برمیاد ... ولی خب معلومه که همیشه از دست بغض کاری بر نمیاد ... آدم باید روی پای خودش وایسه ... این بداهه های اشک آلود رو کی داره می نویسه ؟
**************************
پی نوشت : گاهی وقت ها واژه ها از پتک هم سنگین ترن ... .