بهانه های تو ... بهانه های من

بسم الله الرحمن الرحیم

     اولین شب قدر تموم شد و من هنوز گیجم ... تا حالا به فلسفه ی ماه رمضون فکر کردی ... به همین شب قدر فکر کردی ؟ ... سوال : ببینم این که خدا می گه : تو روزه بگیر ٬ من برای هر نفسی که می کشی ثواب یه سبحان الله می نویسم ... اگر بخوابی ثواب نماز قبول شده می نویسم و ... . می گه : بیا شب قدر در خونه ی من ... این شب به تر از هزار ماهه ... این ها یعنی چی ؟ ... انگار دنبال بهانه می گرده ... به هر بهانه یی شده می خواد ببخشه ... می خواد بهمون ثابت کنه که ...

     فکر کن ... یه نفر هم پولدار باشه ... هم خوش تیپ باشه ... هم مشهور ... هم محبوب ... هم ... هم ... هم . حالا اگه تو بخوای ببینیش ... یا ازش چیزی بخوای ... ببخشید شما باید وقت قبلی می گرفتید ... ایشون الان جلسه هستن ... کلی انتظار ... آخرش هم معلوم نیست بشه ... نشه ... اما انگار مناسباتی که تو وضع می کنی با مناسبات اجتماعی ما فرق داره ... انگار فرق می کنه که تو همه ی این ها رو داری ... در بهترین حالت ... زیباترین ... اصلا زیبایی رو خودت آفریدی ... محبوب ترین ... مشهور ترین ... مالک ترین ... اما می گی : هر کس ۱۰ بار منو از دل صدا کنه جوابشو می دم ... گفتی شب بیام در خونه ات تا کسی نفهمه چقدر دستمون خالیه ... این تو هستی که دنبال مایی !!!! این مناسبات روی زمین ٬ مناسبات خنده داریه ... ولی تو مهربون تر ... عاشق تر ... اصلا خدا تر از اونی هستی که ... تو دنبال بهانه می گردی برای این که ما رو به زندگی جاودانه کنار خودت برسونی ... ما دنبال بهانه می گردیم تا ... نه ... دیگه نمی گم ... من امشب قول دادم ... به تو ... به خودم ... حاشا به لطف و کرم و مغفرتت اگه چیزی از گذشته ها هنوز مونده باشه ... یا رفیق من لا رفیق له ... .

*********************

پی نوشت : ای سفر کرده که صد قافله دل همره توست ! ... امشب پرونده هامونو دقیق نخون آقا ... !

 

آرزوی بلند

بسم الله الرحمن الرحیم

     یک نفر این جا نشسته است و دارد می نویسد ... کاری جز این از دست اش بر نمی آید ... فقط می تواند بنویسد ... اصلا به این نوشتن احتیاج دارد ... معتاد خواندن و نوشتن شده است ... یک نفر این جا نشسته است و ... مبهوت ... خیره خیره به روزهایی که رفت نگاه می کند ... نگران ... به روزهایی که در راه اند ... آیا امروز ِ ما را چیزی جز گذشته ی ما رقم زده است ؟ ... اگر گذشته و آینده نبود ، امروز مفهوم خودش را از دست می داد . پس لطفا این جا کسی نرود بالای منبر برای ما که در حال زندگی کن ! به گذشته و آینده فکر نکن . مخور غم گذشته ... . یک نفر این جا نشسته است ... دست بسته ... فقط می تواند نگاه کند ... فکر کند ... کمی گریه کند ... آب شود ... خودش را لعنت کند ... آرزو کند که ای کاش هرگز وجود نداشت ... آرزوی یک پاک کن کند ... اگر یک نفر به من بگوید : یه آرزو کن ! ... می گویم : ببین غول جادوی خیالی من ... بیا و بعضی از این رد پا ها را از توی ذهن و خیالات من پاک کن ... می دانی ... تنفر چیز بدی ست ... مخصوصا اگر از مفهومی مثل زندگی باشد ... وقتی یقه ات را می چسبد دیگر رها شدنی در کار نیست ... اگر یک نفر به من بگوید : آیا از وضع کنونی راضی هستی ؟ ... می گویم : نه ! ... و بگوید : خب عوضش کن ! می گویم : کاری از دست من ساخته نیست ...زورم نمی رسد ... بارها و بارها و بارها و بارها و بارها خواستم ... اما فقط خواستم ... نتوانستم ... این جا خواستن توانستن نبود ... من با همه ی وجودم شکست را درک کردم ... شکستن را چشیدم ... خواستم به این وضع پایان بدهم ... نشد ... بدتر شد ...  من خسته شدم از این تسلسل باطل ... من خسته شدم از این روز و شب بی معنی ... روز و شبی که حتا به اندازه ی یک صفر بعد از ممیز هم معنی ندارد ... وقتی بعد از این همه دویدن می بینی هنوز سر خونه ی اولی ... منتظر فرداها نیستم ...

********************

پی نوشت : چند ساعت تا شب قدر مونده ؟ ظرف من هنوز کثیفه ... هنوز ترک داره ... هنوز ...

جهنم دوار

بسم الله الرحمن الرحیم

     هیچ کس خبر نداشته باشد تو که می دانی ... تو که از این سینه ی خسته خبر داری ... تو که می دانی ... هیچ کس خبر نداشته باشد تو از حال و روز این روزهای یخی خبر داری ... هیچ کس خبر نداشته باشد  تو خوب می دانی ... تو خوب می بینی ... تو خوب ...

     سردم است ... گرم ام است ... آن قدر که دندان هایم می لرزند و به هم می خورند ... آن قدر که بی وقفه عرق می ریزم ... سرم درد می کند ... گیج می رود ... تب دارم ... می سوزم ... هذیان می گویم / نام تو را ...

     این که از آینده می ترسم ... نه این که از رحمت تو نا امید شده باشم ... که اگر این طور بود ... نه این که آفرینش تو را بی اعتبار بدانم ... که اگر این طور بود ... که اگر این طور بود که خیلی پیش تر از این حرف ها و قصه ها و غصه ها تمام شده بود همه چیز ... این که از آینده می ترسم ... من به این زانو ها دیگر اعتماد ندارم ... من به این کفش های نابلد دیگر اطمینان ندارم ... من به تابلوهای این جاده دیگر اعتماد ندارم ... بارها و بارها و بارها امتحان شان کرده ام ... همه شان را ... زیر هر تابلو دست خطی ست که : به نوشته های این تابلو اعتماد کن ... به نوشته های این تابلو اعتماد نکن ... راه این جاست ... بی راهه این جاست ... چطور می شود یک تابلو که فقط یک فلش دارد هم راه را نشان بدهد هم بی راهه را ... این چه راه یی ست که هم راه است هم بی راه ... این طوری نمی شود ... این طوری آدم گاو گیجه می گیرد ... این طوری یعنی تو اختیار داری ... کدام اختیار ؟ ... کدام کشک ؟ ... از رنجی که می بریم را اختیار می خواند ... عجب ! ... روزگار ما را نگاه کن !!! ... چقدر به پاک کردن صورت مساله علاقه مندیم ... .

******************************

آهی که سوز می دهد این درد خسته را

سوزی که باز می کند این راه بسته را

راهی که اشک چند قدم می دود در او

پرواز می دهد غزلی دل شکسته را

 

تو نه چنانی که منم ...

بسم الله الرحمن الرحیم

     این اصلا مهم نیست ... این اصلا مهم نیست که دیگران چه قضاوتی می کنند ... این اصلا مهم نیست که دیگران از حرف های من و تو چه برداشتی می کنند ... این اصلا مهم نیست که نمی فهمند لبخند های تو چقدر زیبا ... چقدر شوق آور ... چقدر عاشقانه ... چقدر ... چقدر ... چقدر ... شاهکار ... این اصلا مهم نیست که تا حالا بهشان نگفته ای : " تو مال منی " ... چیزی که مهم است این است که من فهمیدم عمر این وبلاگ دارد تمام می شود ... یعنی دیگر نمی شود توی این وبلاگ با تو درد دل گفت ... یعنی دیگر نمی شود برای تو ناز کرد ... با تو لختی خلوت کرد ... یعنی باید تو را به نام رسمی ات خطاب کنم : خدا !

     محبوب من ... اگر تو به من اجازه نداده بودی ... اگر تو به من " ادعونی استجب لکم " نمی گفتی ... هیچ وقت ... هیچ وقت چنین جسارتی نداشتم که تو را تو خطاب کنم ... من از این ناراحت نیستم که عده یی فلسفه ی این خطاب را نمی فهمند ... نمی فهمند که اگر خالق به مخلوق اجازه داد او را تو خطاب کند یعنی بین خالق و مخلوق سنخیتی ست ... و اصلا همه ی قصه سر همین سنخیت است ... و اصلا همه ی این گله ها سر همین نفخت من روحی ست ... و اصلا همه ی قصه سر همین است که نمی دانند وقتی به کسی می گویی " تو مال منی " چه لذتی دارد ... و اصلا همه ی قصه سر حاج کاظم هاست ... وقتی باید ها و نباید ها طوری به هم می پیچند که ...

     از کرخه تا راین ... دو نفر کنار راین فریاد می کشند ... یکی از سر مستی ... یکی از سر ... خب چشم اش خوب شد ... داشت می دید ... ولی ببین ... چشم اش را داده بود به تو ... ما ندیده ایم تو هدیه را برگردانی ... مگر آن که هدیه دهنده هنوز دل اش با هدیه اش باشد ...هر دو فریاد می کشیدند ... این کجا و ... آن کجا ...

     محبوب من ... خالق من ... دوست داشتنی من ... تو ی من ... این هایی که پهنای صورت ام را گرفته ... که شور است ... این ها یعنی ... این ها یعنی دوست دارم ... این ها یعنی تو مال منی ... این ها یعنی در را باز نکن !!! ... که من گدایی در خانه ی تو را دوست دارم ...

**********************

پی نوشت : نشود فاش کسی آن چه میان من و تو ست ...

من هنگ کرده ام

بسم الله الرحمن الرحیم

     همه ی حرف را همین اول می گویم ... خسته شده ام ... اما این همه ی حرف نیست . همه ی حرف را نمی شود زد ... همه ی حرف را می خواستم در گوشی به تو بگویم که ... نشد ... که ... به خدا حواسم بود ... حواسم پرت شد ... تقصیر کسی نیست ... تقصیر کسی نبود ... تقصیر من بود که نقاب روی صورتم جا نمی شد مجبور شدم دو دستی به صورتم بچسبانمش ... خب معلوم است ٬ ملت که احمق نیستند ٬ می فهمند ٬ می خندند ... مثل تو که این روزها به من می خندی ... مثل تو که به من می خندی و لب خندهای شاهکارت را از چشم های هیزم پنهان می کنی ... مثل تو که ...

     دلم برای حرف های قشنگ ات تنگ شده است ... دلم برای " تو مال منی " هایت تنگ شده است ... دلم برای آدم های شبیه تو تنگ شده است اصلا ... سید احمد حسینی ... آقای پارسا ... دو کوهه یادت هست ؟ ... سید احمد دوربین دستش گرفته بود و ما را می گرفت ... آن روزها یادت هست ؟ ... چقدر آدم خوبی بودم !!! ... چقدر با تو رفیق ... چقدر با تو عاشق ... چقدر شبیه دوست های تو ٬ دوست ... شلمچه یادت هست ؟ ... سید احمد گریه نکرد ... بالای مزار شهدا ایستاده بود و به دور دست خیره شده بود و ... من نمی دانم به کجا نگاه می کرد که چشم هایش این قدر شبیه چشم های تو شده بود ... توی چه فکری بود ؟ ... ۸ سال خون و خاک ... یا شاید هم ۱۰ سال اسارت و ... آقای پارسا اما چقدر گریه کرد ... آدم های جا مانده این طوری گریه می کنند ... مثل من ... مثل همه ی بچه ها ... چه روزهای خوبی بود ... روزهای آدم های آرمانی من ... روزهایی که فقط و فقط و فقط رد پای تو توی کوچه باغ خیالاتم بود ...چقدر دلتنگ آن روزهای خوب از دست رفته ام ...

     سخنران زبان بسته ... دونده ی معلول ... مسوول بی اختیار ... من هنگ کرده ام ... معادلات من به بن بست رسیده است ... من نمی توانم این مجهول ها و متغیرها را درست کنار هم بچینم و یک بار برای همیشه حلش کنم و ... خلاص ! ... مثل یک گلوله توی مغز زندگی ... بدون متکا ... که همه بشنوند ... که همه بفهمند این راه به بی راهه رفت ... که ... یکی پیدا شود دست ما را بگیرد لطفا ... که ... که توی این بیابان ٬ خبری از برکه ی آرامش نیست / نبود / نگرد ...

 

مرگ گاهی ریحان می چیند

بسم الله الرحمن الرحیم

برای : رفیقی شفیق

      همه ی این دعا ها ... همه ی این چشم انتظاری ها ... همه ی این دلشوره ها ... همه ی این بغض ها ... گاه اشک ها ... همه ی این نذرها ... نیاز ها ... همه ی این فکر ها و خیال ها ... همه ی همه اش زیر سر یک لخته خون چند صدم گرمی بود !

      اصلا رفیق را ساخته اند که شب تا صبح دور اتاق راه برود و تسبیح دست بگیرد و ... یا خافض و یا رافع ... یا خافض و یا رافع ... یا خافض و یا رافع ... اصلا رفیق را ساخته اند که گاه سجاده اش را باز کند و دست به دعایی اشکبار بردارد که ... امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء ... اصلا رفیق را ساخته اند که وسط هق هق ٬ در اوج استیصال به سجده بیفتد که ... اللهم اشفع مرضانا ... اصلا رفیق را ساخته اند که ... که برای رفیق اش ... برای رفیق اش بمیرد .

      رفع شد ... الحمد لله ... گاهی وقت ها خدا با ما حرف می زند ... اگر گوشی برای شنیدن داشته باشیم ... من چرا جمع می بندم ؟ ... داشته باشم . حالا درست شد . گاهی وقت ها خدا چیزهایی به ما نشان می دهد  ... اگر چشمی برای دیدن مانده باشد ... گاهی وقت ها رفیقی را از من دور می کند تا ... تا به بهانه ی شفا شاید سجاده یی از سر نیاز باز کردم ... تا ... تا در خانه اش را شاید زدم ... تا به بهانه بهبود او شاید نماز شکری هم خواندم ... تا ... نه ! هیچ کدام شان ... هیچ کدام از این تا ها به دلم نمی نشیند ... این تا را بیشتر دوست دارم ... تا به من ثابت کند ... هی ! نگاه کن ... مرگ توی همین کوچه پس کوچه ها قدم می زند ... به بهانه ی یک لخته خون چند صدم گرمی که نباید توی شریانی به آن مهمی توقف کند ... مرگ گاهی ریحان می چیند ... ریحان من !

******************************

پی نوشت : روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است / آری افطار رطب در رمضان مستحب است !

 

ته مانده ی چپاولی بی شرمانه

بسم الله الرحمن الرحیم

      امشب دلم می خواهد تا صبح قدم بزنم ... روی مرز تنهایی ... پرسه زدن ... تا بی نهایتی که نباشد ... امشب هوس بی نهایت کرده ام ... نشئه ی ابدیت ام ... بیا تو هم امتداد جاودانگی را بگیر ... این روزها یک روز تمام می شود ... این روزها یک روز تمام می شود و تو برای لبخندهای زیبایت بدهکار نخواهی شد ... این روزها تمام می شود و می شود توی جاده یی که نمی دانم به کجا می رسد ٬ دوید ... تا شاید مرز قصه ها و این روزهای ما ... تا شاید ناکجا آباد ... تا شاید هیچستان سهراب ... یک روز می آید که شبیه این روزهای ما نباشد ... یک روز می آید ... می شود ... اگر چه ما نباشیم ... از این امیدواری بی هوده خنده ام می گیرد ... ببخشید آقا ! ببخشید خانم ! شما یک عکس دو نفره ندیده اید ؟ دو نفر خودشان را خودکشی کرده اند ... روی یک درخت بی برگ ... در یک شب مهتابی ... این ماه هم شاهد است ... گمان کنم دست هم دیگر را هم گرفته بودند شاید ... شاید هم نه ... نمی دانم ... یادم نیست ... شما یک عکس دو نفره ندیده اید ؟ ... دیده اید ؟ ... مرده است ؟ ... شنیده ام ... بله ... می دانم ... ته مانده یی از یک چپاول بی شرمانه جایش را گرفته ... ابتدا باور نمی کردم ... چرا این قدر سخت می نویسی ؟ ... راستش را بگو ... باشد ... می گویم ... دلم می خواهد گریه کنم ... دلم به اندازه ی همه ی اشک هایی که نریخته ام ٬ گریه می خواهد ... دلم به اندازه ی همه دلشوره ها ... همه ی غصه ها ... همه ی دلواپسی ها گریه می خواهد ... .

     بیا ... بیا دست من را هم بگیر ... دیشب که دستم را روی قلبم گذاشتم ... نمی زد ... گمان کنم روحم سرما خورده است ... ببین چقدر دست های روحم سرد است ... ببین چقدر یک گوشه نشسته است و نگاه می کند و هی نگاه می کند که چه بدبختی گیر افتاده است که گیر من افتاده است ... خیلی وقت است دست هایش آلوده به غزل نشده ... با هیچ واژه یی انس نمی گیرد ... حوصله ی انجمن ندارد ... حوصله ی سهراب ندارد ... حوصله ی منزوی ندارد ... حوصله ی حافظ ندارد ... من چه کارش کنم ... نشسته است یک جا و برنامه می نویسد و دلش شور اذان را می زند که کی موذن زاده ... . ببخشید آقا ... ببخشید خانم ... من خیلی وقت است استعفا نامه ام را تنظیم کرده ام ... نمی شود ؟ ... مگر این جا شهر هرت است ؟ ... بله ؟؟؟ ... به ما نگفته بودند ... گفته بودند ؟؟؟ ... ما یادمان نمی آید ... . ببخشید آقا ... ببخشید خانم ... به من یک نوار چسب می دهید ؟ ... این جا یک عکس دو نفره ی پاره پاره افتاده است ... دو نفر خودشان را خودکشی کرده اند ... .

 **************************************

پی نوشت : فرار به جلو ... .