در امتداد نیاز

بسم الله الرحمن الرحیم

دست خالی ٬ در امتداد نیاز ٬ سمت شش گوشه ی مطهر رفت

در کشاکش میان گریه و بغض ٬ دل به دریا زد و به کوثر رفت

می چکید از دو چشم ابیاتی ٬ مثنوی وار ٬ گرم و شور انگیز

می کشید از صمیم دل آهی ... که به اقلیم عشق بی سر رفت

به چه تشبیه می توان کرد این التماس دو چشم خونین را ؟

آبشار همیشه ؟ ابر بهار ؟ باید از واژه ها فراتر رفت !

شاعر از واژه ها فراتر رفت ٬ هم دم لحظه های ابر خیال

به غروبی که یک کبوتر سرخ ٬ تا خدا مست و بی سر و پَر رفت

ابر افکار سیل هق هق شد ... گوشه یی زیر گنبدی از نور

                                " السلام علیکْ مبداء عشق ! "

                                                                    و دلش سوخت

                                                                                         شد کبوتر

                                                                                                       رفت !

 *****************************

پی نوشت ۱ : اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام .... آخه "کربلا کعبه ی دل هاست ... خدا می داند" ... .

پی نوشت ۲ : اگر هوای عرفه در سر داری. این سطرهای بارانی و تکراری را هم بخوان.

 

معجزه های کوچک همیشگی

بسم الله الرحمن الرحیم

   تصور کن لحظه یی را که بزرگ ترین آتش تاریخ به یکباره خاموش شد و سرد شد برای ابراهیم (صلوات الله علیه و آله ) . چه صحنه ی باشکوهی ! اگر جای کارگردان بودم بسته هایی چند لحظه یی از صورت تماشاگران می گرفتم. تصور کن لحظه یی را که همه نا امید بودند و عصا موسی ( سلام الله علیه ) چه ها که نکرد. آن ها با چشم های خودشان دیدند نیل شکافت و ... . تصور کن هنگامه یی را که عیسی بن مریم ( سلام الله علیه ) بر مجسمه ی یک کبوتر دستی کشید و مجسمه زنده شد و پرید ... بر روی آب راه رفت و بر سر مرده یی نشست و در او دمید و زنده شد . اما شاید کسی مثل یهودا معنای معجزه را در زمان او نفهمید. وقتی که پیامبر به آسمان عروج کرد و او به جای عیسی بن مریم ( سلام الله علیه ) به صلیب کشیده شد. تصور کن لحظه یی را که رسول الله ( صلوات الله و سلامه علیه و آله ) با اشاره یی ماه را دو نیم کرد . شنیده ام چندی پیش یک موسسه ی تحقیقاتی انگلیسی اعلام کرد که آثاری از یک ترک بزرگ روی ماه یافته !

   دیگر خبری از این اتفاق ها نیست. اما لابد تو هم مثل من وقتی به روزهای از دست رفته ات نگاه می کنی به لحظه هایی می رسی که هیچ توجیهی برایش نداری. بعضی ها به این معجزه های کوچک عادت کرده اند. مثل خادمان دفتر ثبت کرامات حرم علی بن موسی الرضا (علیه آلاف التحیه و الثنا ) . چه ها که پشت پنجره فولاد ندیده اند . و یا پرستارهای بخش سرطان. که صبح توی راه رو دیده اند مریضی را که گریه می کرده و انگار نه انگار که تا دیروز قادر به سخن گفتن هم نبود حالا دنبال گوشی برای شنیدن می گردد که " آقا گفت بلند شو تو که چیزی ت نیست ! "  . لحظه هایی برای مان هست که خدا خودش را به فراموشی مان ثابت می کند . تلنگرهایی که گاهی خیلی راحت از کنارشان می گذریم. فرصت هایی برای بال که اگر اهل پریدن باشیم از دست نمی دهیم شان. حالا چشم های ات را ببند . پرنده ی خیالت را از زندان روزمره گی رها کن. به ثانیه هایی برو که تو بودی و او ... او بوده و دل تو ... . به دلدادگی بیندیش ... .

******************************************

پی نوشت ۱ : شنیده ام این روزها خیلی ها می روند بازار ملاصدرا ٬ قاب و تابلو فرش "و ان یکاد ... " می خرند!  کسی می داند کجا یک قاب یا یک تابلو فرش "وان یکاد..." می فروشند که  روی دیوار دلم بزنم. برای آتش سوزی ها برای زلزله ها ... .