غزل

بسم الله الرحمن الرحیم

پست آخر امسال است . ۸۶ هم تمام شد . سال خوبی بود . الحمدلله . کم کم دارد کابوس های ۸۳ و ۸۴ و ۸۵ تمام می شود . کم کم دارد رد پاهایی که دوست ندارم شان از ذهن ام محو می شوند . رفیقی می گفت : " فراموشی نعمت زیادی بزرگی ست " . و کم کم دارد رد پای تو در خیالاتم زیاد می شود . کم کم داری پررفت و آمد می شوی . کم کم داری روح بیت های قسم خورده ی غزل می شوی . کم کم داری حادثه می شوی . اتفاق می شوی و می افتی توی خیالاتم . چند شب پیش غزل می خواست تو را فریاد بکشد . می خواست بگوید " دوست دارم عزیزم ! " . گفت :

در روزهای شب زده ٬ در انتظار تو ٬ من گاه گریه می کنم و آب می شوم

هر شب کنار دفتر خیسم به نغمه ی لالایی خیالی تو خواب می شوم

در خواب واژه ها به طواف تو می روند ٬ لبیک می شوند ٬ غزلواره می شوند

بیتی مرا به سوی خودش می کشاند و همراه بیت ها غزلی ناب می شوم

از خواب می پرم وسط ناله یی غریب ٬ این جا کسی به ندبه تو را گریه می کند

بر جانماز نور غزل گرم زمزمه : " با نور بیت های تو سیراب می شوم ! "

هر جمعه با ردیف " بیا " منتظر ... ولی ٬ وقت غروب قافیه ها آه می کشند

خون گریه می کند افق از درد انتظار ٬ من در عبور حادثه بی تاب می شوم

ای از تمام حادثه ها اتفاق تر ! ای روح بیت های قسم خورده در غزل !

امشب اگر به نام غزل آسمان شوی ٬ من هم به شوق قافیه مهتاب می شوم !

********************

پی نوشت : ... آن قدر اشک ریخته ام مثل گونه هام / این گونه خیس ساحل دریا نمی شود ... .

 

واعظان چون جلوه در محراب و منبر می کنند ...

یا ممیت

   شب بود . عابد وارد مسجد شد . مسجد خالی بود. سجاده اش را پهن کرد . "الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم ... " . صدایی در صحن خلوت مسجد پیچید . احساس کرد کسی وارد شده است . واژه ها را غلیظ تر ادا کرد . ذکرهای طولانی تری خواند . حتی میان نماز گریه هم کرد . " ... السلام علیکم و رحمة الله و برکاته . " . پیش خودش گفت : " از فردا صبح نقل هر مجلس نماز شب خالصانه ی من است . " برگشت و به پشت سر نگاه کرد . سگی سیاه به چشمانش زل زده بود .

*******************

پی نوشت : ما مجبور به اختیاریم .

غروب انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

     دل است. دل است این که گاه و بی گاه  می زند به سیم آخر. دل است این که ... اصلا انگار نه انگار که الان توی تاکسی نشسته یی و راننده ی غرغرو دارد به پل نیم ساخت غر می زند. اصلا انگار نه انگار که سر کلاس نشسته یی و استاد دارد اسمبلی می گوید. اصلا انگار نه انگار که رفیق ات دارد با هیجان تمام می گوید که چطور سر امتحان ساختمان داده تقلب کرده و مراقب نفهمیده . اصلا انگار نه انگار که .... . نه ! وقتی او هوایی می شود اصلا انگار نه انگار که ... . وقتی دل هوایی می شود هوایی شده است . من چه بگویم ؟ چطور به تصویر بکشم ؟ این سطرها مال من نیست . دل نوشت . من امضا کردم. دل هوایی شد . من قلم شدم . قلم گریه کرد . گریه واژه شد . از حسن ابن علی ( علیه آلاف التحیه و الثناء ) نوشتن خیلی سخت تر از این حرف هاست . خیلی جگر سوز تر از ناله های این سطرها ست.

او اقامه می بندد ٬ سجده سجده٬ ایمان را

عاشقانه می خواند آیه های باران را

قوت غالب ایوب (ع) نان سفره ی صبرش

گرچه غصه و غربت سنگ می کند نان را

صورتک به صورت شهر ٬ نقش مؤمنانه ... ولی

می برد به تنهایی کوله بار احسان را

سایه ی زنی می رفت تا دم در خانه

پشت پای او دیدم ردپای شیطان را

کوچه های طعن آلود ٬ روزهای سر در گم

بغض های بی گریه ٬ آورد به لب جان را

چشمه چشمه خون جوشید از لباس رفتن تو

واژه ها تو را گریند یا غروب انسان را ؟

*********************************

پی نوشت : من گاه گریه می کنم و آب می شوم ... .