بسم الله الرحمن الرحیم

     این جایی که نمک می پاشی زخم است ... کهنه است ... اما من گریه نخواهم کرد ... این طور که لبخند می زنی ... می سوزد دلم ... این طور که اشک می ریزی ... کاش این واژه ها به عمق فاجعه پی می بردند ... من دچار تراکتوری دوست داشتنی شده ام ... بد برداشت نکن ... ( ما به دموکراسی قائل نیستیم ) ... من دچار یک مصلحت اندیشی زجرآور شده ام ... من دروغ می گویم ... .

     دروغ گفتن حق من است ... من به تراکتورها دروغ می گویم ... ولی آن ها به من لب خند می زنند ... و در خواب برای ام گریه می کنند ... من می لرزم ... راهی نیست ... این هایی که آمده ام بی راهه بوده است ... کات !

     زهی خیال باطل ... کات ؟؟؟ کی ؟ کجا ؟ تو ؟ ... آدم این حرف ها نیستی ... اگر می توانستی ... اگر زورت می رسید ... ببخشید آقای بازیگر ... شما موظف به ایفای نقش هستید ... لطفا نقاب را از چهره تان برندارید ... ببخشید آقای بازیگر ... فیلم نامه تغییر نخواهد کرد ... قبل از قبول نقش باید فکر این روزها را می کردید ... تو دروغ می گویی ... .

     نه ! اجازه نداری !!! ... چرا دروغ گفتی ؟ ... مگر من با تو صادق نبودم ؟ ... دروغ گفتن حق هیچ کس جز من نیست ... این طوری نگاه نکن ... من زبان فرهنگ توام ... تو دروغ گفته یی که ... .

*********************************

پی نوشت : بن بست ...