همین الان ...
بسم الله الرحمن الرحیم
گاهی وقت ها آدم ها چشم های شان را می بندند . گاهی وقت ها آدم ها یادشان می رود گوش یی هم دارند . گاهی وقت ها آدم ها چقدر یادشان می رود که آدم اند . گاهی وقت ها هم حتا نه ... همین الان ... همین الان که تو داری این صفر و یک های مجازی را می خوانی ... همین الان که کنار بخاری نشسته یی و توی سوز زمستان از گرمای خانه ات لذت می بری ... همین الان که می توانی به صورت مادرت نگاه کنی ... که لب خندهای شاهکارش را به نظاره بنشینی ... همین الان ... توی پرجمعیت ترین سرزمین جهان کودکانی از سرما می لرزند ... می میرند ... همین الان ... توی پرجمعیت ترین سرزمین جهان کودکانی هستند که نمی توانند لب خند شاهکار مادرشان را به نظاره بنشینند ... توی بمباران دیروز مادرهای زیادی ... توی بمباران دیروز پدرهای زیادی ... توی بمباران دیروز ... .
دیگر عادت کرده ایم ... تلویزیون را روشن کنیم ... ساعت ۹ ... اخبار ... و جمله ی همیشگی ِ " تنی چند کشته و زخمی شدند " ... . انگار یادمان رفته که این تنی چند که کشته و زخمی شده اند شاید صاحبان همان لب خندهای شاهکار باشند ... انگار یادمان رفته است که احتمالا انسانیم ... انگار یادمان رفته است که ... .
***********************
پی نوشت : از من تازه مسلمان بگذر ... .