تو نه چنانی که منم ...
بسم الله الرحمن الرحیم
این اصلا مهم نیست ... این اصلا مهم نیست که دیگران چه قضاوتی می کنند ... این اصلا مهم نیست که دیگران از حرف های من و تو چه برداشتی می کنند ... این اصلا مهم نیست که نمی فهمند لبخند های تو چقدر زیبا ... چقدر شوق آور ... چقدر عاشقانه ... چقدر ... چقدر ... چقدر ... شاهکار ... این اصلا مهم نیست که تا حالا بهشان نگفته ای : " تو مال منی " ... چیزی که مهم است این است که من فهمیدم عمر این وبلاگ دارد تمام می شود ... یعنی دیگر نمی شود توی این وبلاگ با تو درد دل گفت ... یعنی دیگر نمی شود برای تو ناز کرد ... با تو لختی خلوت کرد ... یعنی باید تو را به نام رسمی ات خطاب کنم : خدا !
محبوب من ... اگر تو به من اجازه نداده بودی ... اگر تو به من " ادعونی استجب لکم " نمی گفتی ... هیچ وقت ... هیچ وقت چنین جسارتی نداشتم که تو را تو خطاب کنم ... من از این ناراحت نیستم که عده یی فلسفه ی این خطاب را نمی فهمند ... نمی فهمند که اگر خالق به مخلوق اجازه داد او را تو خطاب کند یعنی بین خالق و مخلوق سنخیتی ست ... و اصلا همه ی قصه سر همین سنخیت است ... و اصلا همه ی این گله ها سر همین نفخت من روحی ست ... و اصلا همه ی قصه سر همین است که نمی دانند وقتی به کسی می گویی " تو مال منی " چه لذتی دارد ... و اصلا همه ی قصه سر حاج کاظم هاست ... وقتی باید ها و نباید ها طوری به هم می پیچند که ...
از کرخه تا راین ... دو نفر کنار راین فریاد می کشند ... یکی از سر مستی ... یکی از سر ... خب چشم اش خوب شد ... داشت می دید ... ولی ببین ... چشم اش را داده بود به تو ... ما ندیده ایم تو هدیه را برگردانی ... مگر آن که هدیه دهنده هنوز دل اش با هدیه اش باشد ...هر دو فریاد می کشیدند ... این کجا و ... آن کجا ...
محبوب من ... خالق من ... دوست داشتنی من ... تو ی من ... این هایی که پهنای صورت ام را گرفته ... که شور است ... این ها یعنی ... این ها یعنی دوست دارم ... این ها یعنی تو مال منی ... این ها یعنی در را باز نکن !!! ... که من گدایی در خانه ی تو را دوست دارم ...
**********************
پی نوشت : نشود فاش کسی آن چه میان من و تو ست ...