هوای دوست
بسم الله الرحمن الرحیم
(۱)
تا حالا تنهایی رو لمس کردی ؟ تا حالا شده دلت بخواد بزنی زیر گریه ولی حضور یه غریبه ی آشنا ٬ مصنوعی ترین لبخند ممکن رو روی لبات میخ کوب کنه ؟ چقدر توی خلوتت با خودت حرف می زنی ؟ شاید تو هم مثل من خیلی اوضات خراب تر از این حرف ها باشه . شاید برای تو هم پیش اومده که توی خیابون ناگهان متوجه نگاه های زیادی چپ چپ آدم ها شده باشی . بعد به خودت بیای که ... انگار داشتم بلند بلند با خودم حرف ... . زمزمه های شبونه ... . ولی آروم . یادت باشه کسی رو بد خواب نکنی . به دیگران چه دلت هوایی شده ... اگه تو خیالاتت گرمای دستش رو حس می کنی ... اگه دلت می خواد فریاد بکشی ... نه ! صبر کن . این جا همه خوابن !
(۲)
من ؟ من دروغ می گم ؟ نه ... نه من دروغ نمی گم . من دروغ نمی گم که دوست دارم . من دوست دارم . ثابت کنم ؟ نشون به نشون همین حواس پرتی ها ... نشون به نشون همه ی کتاب هایی که خوندم ... نه! خوردم !!! نشون به نشون همه ی اون صفحه هایی که توشون دنبال تو می گشتم . نشون به نشون همه ی غزل هایی که توشون می خواستم تو رو خلق کنم . من دروغ نمی گم . من دوست دارم ... خیلی خب . خیلی خب ... قبول . اصلا تو راست می گی . تو منو دوست داری ؟ خب بیا ... توی همون کتابا نوشته تو این جایی ... نوشته بارها تو رو دیدم . قبول . این بار که دلت هوای منو کرد به یاد دل منم باش که شاید هوای تو رو کرده باشه ... شاید .
**********************
پی نوشت ۱ : چقدر هوای غزل کرده ام امشب ... شیرین من ! برای من امشب غزل بخوان ... .
پی نوشت ۲ : نقدی اجتماعی بر رمان بادبادک باز .