یا ممیت

   شب بود . عابد وارد مسجد شد . مسجد خالی بود. سجاده اش را پهن کرد . "الله اکبر ... بسم الله الرحمن الرحیم ... " . صدایی در صحن خلوت مسجد پیچید . احساس کرد کسی وارد شده است . واژه ها را غلیظ تر ادا کرد . ذکرهای طولانی تری خواند . حتی میان نماز گریه هم کرد . " ... السلام علیکم و رحمة الله و برکاته . " . پیش خودش گفت : " از فردا صبح نقل هر مجلس نماز شب خالصانه ی من است . " برگشت و به پشت سر نگاه کرد . سگی سیاه به چشمانش زل زده بود .

*******************

پی نوشت : ما مجبور به اختیاریم .