بسم الله الرحمن الرحیم

   گاهی وقتا آدم دلش می گیره. وسط یه جمع شادی دلش می خواد بره یه گوشه یی و بزنه زیر گریه. گاهی وقتا به شدت احساس می کنم شامل این مصرع سعدی ام که می فرماید : "من در میان جمع و دلم جای دیگر است" ... محرم تموم شده. ولی من نتونستم از بانوی سه ساله ننویسم ... :

ابر غم چشم ماه را می بست ٬ باد تصنیف سوز را می خواند

هق هق ِ یک ستاره ی تنها ٬ آسمان خرابه را گریاند

ابر غم چشم ماه را ... نه! نه! ٬ ماه بالای نیزه می نگریست

اشک های ستاره شد خورشید ٬ کهکشان را به گرد خود گرداند

ردی از زلف تازیانه کبود ٬ روی دست ستاره می سوزد

بیت هایی یتیم و آواره ٬ بغض مهتاب را به من فهماند

بهتی از جنس کودکانه به پاست ٬ ماه از اوج نیزه نازل شد

دست های ستاره از سر ماه ٬ لخته های سیاه را می راند

مرثیه ٬ داغ ٬ غصه ٬ ماتم ٬ غم ٬ غزلی نیست منعکس کندت

شعر من روی خط بی وزنی ٬ واژه ها و عروض را سوزاند .

********************

پی نوشت : گریه به تو گشته عادت من / محبوب ترین عبادت من ... .