تبليغاتX
تا بامداد غزل
بسم الله الرحمن الرحيم

      امشب شب تولد حضرت زهرا (سلام الله عليها ) ست . شب تولد كسي كه پيغمبر ( صلوات الله عليه و آله ) او رو "مادر ٍ پدر " معرفي كرد . يادمه يه بار درباره ي اين كلمه ي "ام ابيها" خيال نازك غمگيني به ذهن ام رسيد . خيال نازك غمگين ، لمس تنهايي پيغمبر بود . امشب شب تولد حضرت زهرا (س) ست . ولي غم تمام وجود منو فرا گرفته . من نمي تونم روي لب هاي بسته ام نقش لب خند رو نقاشي كنم . من نمي تونم يه پاك كن بردارم و گذشته ام رو ... . من نمي خواستم اين طوري زندگي كنم . من نمي خواستم كار به جايي برسه كه محتاج پاك كن بشم . من نمي خواستم ... . كسي هم منو مجبور نكرد . خودم كردم كه ... . حالا هم پاي لرزش نشستم . شايد به خاطر همين لرز باشه كه از آينده مي ترسم . شايد به خاطر همين لرز باشه كه گاهي وقت ها نفسي براي كشيدن ندارم . شايد به خاطر همين باشه كه گاهي وقت ها با يه مشت واژه ي به ورطه ي بي وزني افتاده ، كنج يه غزل مي شينم و خودمو گريه مي كنم . گذشته ها رو گريه مي كنم ...

    امشب چقدر دوست دارم يه غزل ناب براي حضرت زهرا (س) بنويسم . ولي به قول خواجه : " كي شعر طرب خيزد از خاطر حزن آلود ؟ " امشب دلم مي خواد همه ي واژه هامو جمع كنم . همه ي بيت هامو ... همه ي خيال هاي نازك غمگين رو ... همه رو مثل گل هاي سرخ بچينم روي زمين و تو بياي از روي اين فرش گل رد بشي . دوست دارم حلقه هاي اشك ، شعاع نگاه ام رو بسوزونه و نگاهت كنم . دلم مي خواد بهت بگم : " مادر ! " . دلم مي خواد با همه ي همه ي همه ام از تو بنويسم ... همه يي كه در برابر تو ... هيچ ... واژه هايي كه در برابر تو ... بهت ... كه در برابر تو ... بي دل از بي نشان چه را جويد ؟ ... .

**********************************
پي نوشت : ديگه وقت رفتن اون سفر دور و درازه ... .

 
+ نوشته شده توسط علی دهقانی در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 0:57 |
بسم الله الرحمن الرحيم
اين سطرهاي باراني كه در زير مي آيد ، مثنوي ناتمامي ست كه نمي دانم چرا دلم مي خواهد امشب بخوانمش.

من در آغاز اين غزل مردم
وقتي از غصه بغض مي خوردم

غصه از قصه يي پر از ناله
قصه ي كينه هاي صد ساله

مي وزيد آه در غروبي سرد
مي نوشت اشك روي صورت مرد :

" روح خورشيد در افق مي سوخت
ركن توحيد در افق مي سوخت "

كينه از سينه خشم مي افروخت
خشم در را لگد لگد مي كوفت

كينه از سينه ها زبانه كشيد
آتش غم به جان خانه كشيد

كينه ها دست مرد را بستند
كينه ها كوچه هاي بن بستند

كينه ها فتنه ها به پا كردند
من نگويم دگر چه ها كردند

كينه ها مزد عشق را دادند
كينه ها آيه هاي بي دادند

[] [] []

ماه بود و حضور يك شب سرد
ماه بود و هجوم خاطره ... درد

ماه بود نگاه دختر مهر
آب مي شد از آه دختر مهر

ماه بود و فغان ... ولي آرام
شكوه از آسمان ... ولي آرام :

" روح خورشيد ! بي تو مي ميرم
بي تو طاعون غصه مي گيرم

بي تو روزم شب و شبم خاموش
نام تو بر لب و لبم خاموش

بي تو روحم مچاله شد بانو !
همدم آه و ناله شد بانو !

بي تو از خانه هيچ مي ماند
بي تو غصه ... ترانه مي خواند

بي تو خورشيد خسته مي تابد
بي تو شب ها كه شهر مي خوابد -

- چاه هم غصه مي شود با من
غربت از درد مي دود تا من ... "
...

***********************************
پي نوشت : اگر يك نفر خسته باشد ... اگر يك نفر بخواهد استعفا بدهد ... به زندگي بگوييد پايش را از گليم اش دراز تر نكند ... .

 
+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:38 |

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش نوشت : داداش ! - یا شاید هم آبجی! - اگه پست قبل رو نخوندی یا این که مطلب ش یادت رفته برو بخون . بعد بیا صفر و یک های مجازی این پست رو سیر کن .

******************************

   داغی شن ها صورت مرد را می سوزاند . نایی برای تکان خوردن ندارد . مستاصل روی زمین ِبی آب و علف بیابان از حال رفته است . چند لحظه یی به خواب می رود و کابوس هایی بی معنا می بیند . به هوش می آید . تکانی به خود می دهد . چشم اش باز به آن تابلوی لعنتی می افتد : " آب این برکه سمی ست" . با خودش می گوید : " تازه نجس هم هست " . نسیمی داغ وزیدن می گیرد . از روی آب عبور می کند . بوی تعفن ِخنکی به صورت مرد می خورد . برای بار سوم دستش را درون برکه می برد . دو بار است که آب را روی آب ریخته و نخورده است . این بار کمی از لایه ی روغنی ِ روی آب را کنار می زند . جرعه یی آب بر می دارد . نور خورشید در آب منعکس می شود و چشمش را می زند . آب را نزدیک صورتش می کند ...

   کارگردان کات می دهد ! " برای فیلم برداری از انعکاس نور خورشید چه کار کنیم ؟ نمی شود . سایه ی فیلم بردار بدبخت می افتد روی آب . امکانات اسپشیال افکت هم نداریم . خط بزن بابا این یه خط رو " .

   وبلاگ نویس ادامه می دهد : آب را نزدیک صورتش می کند ... دستیار اول کارگردان سر می رسد : " ببخشید علی آقا ! این پدربزرگ ما دلش می خواهد توی یک فیلم بازی کند می شود لطفا یه نقشی هم به ایشان بدهید ؟ " - " عزیز من ! این فیلم همش یه بازی گر بیش تر نداره ! نقش ام کجا بود ؟ " - " بابا حالا یه کاری ش بکن دیگه . نمی تونم بهش بگم نه ! " .

   وبلاگ نویس ادامه نمی دهد . فکری به خاطرش می رسد . اصلا از همان اول هم باید این پیرمغان را می نوشت اما خب ننوشت . وبلاگ نویس ادامه می دهد :

   کمی آن طرف تر پیرمغان زیر یک درخت سیب نشسته است و دارد مرد را سیر می کند . مرد جرعه یی آب را به صورتش نزدیک می کند و آن را ... آن را با ولع تمام می نوشد . مزه ی شیرینی را در دهان اش حس می کند . انگار مسیحا در او دمیده باشد . لب هایش جان می گیرند . حالا می تواند کمی زبان ش را تکان دهد . حسی خوب او را فرا گرفته است . پیر مغان اخم می کند  . " نباید می خوردی پسره ی عجول !!! " . به طرف برکه راه می افتد . یک مشک آب خنک هم به دوش دارد . مرد نمی تواند از لذت غیرقابل توصیف جرعه ی دیگر ِ آب صرف نظر کند . پیرمغان نیت او را می خواند . فریاد می کشد : " نه ! صبر کن " . شوق جرعه یی دیگر مرد را کور و کر کرده است . این بار بی آن که حتا لایه ی چربی را کنار بزند هر دو دست ش را از آب پر می کند . می نوشد . تلخ است اما گوارا . سوزشی در درون اش  احساس می کند . سایه یی نزدیک ش می شود . پیرمغان مرد را در آغوش می کشد . اصلا آمده بود که پیرمغان را ببیند ... که جرعه یی آب شفا از او طلب کند ... آب شفا برای مریضی دل اش ... که گم شد ... که از قافله جا ماند ... که استسقا گرفت ... که چند روز بی آب ماند ... که کویر را لعنت کرد و ... اشک امان هر دو شان را بریده است ...

   کارگردان دست وبلاگ نویس را خط می زند . " آخه برادر من ! آدمی که سه قلپ بیش تر آب نخورده اشک ش کجا بود ؟ درسته قصه باید نمادین باشه ولی تو هم دیگه جو گیر نشو این قدر .شما نویسنده ها چرا هر وقت مرید و مراد رو به هم می رسونید می رید بالای منبر شروع می کنید روضه خوندن و اشک و آه و ناله راه انداختن ؟ شعاری ش نکن آقا . نمادین ش کن ! ".

   پیرمغان مشک آب زمزم را از دوش بر می دارد . به مرد نگاهی می کند . تاول هایی تمام صورتش را پر کرده اند . تمام بدنش می لرزد . " چرا این قدر عجله کردی ؟ " دهانه ی مشک را باز می کند . مرد در حالی که روی زمین افتاده است مشک را می گیرد . " نمی خواهم بمیرم " . لرزش های بدن ش بیش تر می شود . کفی خون آلود از دهن ش بیرون می آید . مشک را به طرف دهان ش می برد ... مشک روی زمین می افتد ... .

***************************

پی نوشت : کرگدن ها عاشق نمی شوند ... .

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:22 |

یا ممیت

     ظهر داغ یک بیابان بی آب و علف . چله ی تابستان . تشنگی امان مرد را بریده بود . استسقا داشت . از آخرین باری که جرعه یی آب نوشیده بود ٬ چند روزی می گذشت . به زحمت چشم هایش را باز کرد . ناگهان ... یک برکه ! پیش خود فکر کرد لابد این هم مثل بقیه سراب است . چشم هایش را بست . چند قدم دیگر به جلو رفت . چشم هایش را باز کرد ... یک برکه ! ... مطمئن شد که این یک سراب نیست . با همه ی ناتوانی اش شروع به دویدن کرد . چند بار زمین خورد . به چند قدمی برکه رسید . خواست خود را داخل آن بیندازد . تمام بدنش از فرط گرما می سوخت . پایش به سنگی گرفت و به زمین خورد . کمی سرش را بالا گرفت . ناگهان تابلویی توجه اش را جلب کرد : " آب این برکه سمی ست " . در کمال ناباوری روی زانوهایش ایستاد . چند متر آن طرف تر چند اسکلت ِتکه تکه ی انسان توجه اش را جلب کرد . خیره خیره باز به آن تابلوی لعنتی نگاه کرد : " آب این برکه سمی ست" . امتداد نگاهش را از تابلو روی آب کشید . متوجه لایه ی روغنی ِ زرد و سیاه رنگی روی آب شد . میان برکه لاشه ی دو سگ غوطه ور بود . زانوهایش سست شد . روی زمین افتاد . ... مصلحت ... تشنگی ... مسئله این بود . او مجبور به اختیار بود . مجبور به مرگ و مختار به انتخاب ِ چگونه مردن . داغی شن ها صورتش را می سوزاند و باخود می اندیشید ... " اگر آب بخورم بلافاصله خواهم مرد ... و اگر نخورم ممکن است معجزه یی ... تکه ی ابری ... بارانی ... رهگذری ... مشک آبی ... " . چشم هایش را گشود . صورتش را از حرارت شن ها جدا کرد . به اسکلت ها و لاشه سگ ها نگاهی کرد ... دستش را سوی برکه برد ... جرعه یی آب برداشت ... مصلحت یا هوس ... مسئله این است .

****************************

سوال : اگر تو بودی چی کار می کردی ؟

پی نوشت : مسافر پناهگاه غزالان خسته ام ... .   

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:5 |