تبليغاتX
تا بامداد غزل
بسم الله الرحمن الرحيم


"رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه ی دل
رنگین چو برگ شقایق،خونین چو افسانه ی دل"
در حسرت رفتن تو ساقی و اين رخت ماتم
ساقی و ياد غم تو ، ساقی و  ويرانه ی دل
ای دل بخوان روز و شب از شب های چون روز يارم
شب های در ياد معشوق شب های جانانه ی دل
ياد غزل های بی سر در قطعه های شلمچه
ميخانه های دوكوهه ، مستی ز پيمانه ی دل
در ياد پير طريقت ، ساقی خوب جماران 
نوشيدی از جام زهر و رفتی ز ميخانه ی دل

**************
پي نوشت : بيت اول مطروحه اي ست از امام خامنه اي.

 

+ نوشته شده توسط علي در جمعه سوم تیر 1390 و ساعت 1:22 |

بسم الله الرحمن الرحیم

هوای برزخ می وزد ٬هوای بین راهی ٬هوای طبق معمول دو راهی ... . دو راهی ؟ کدام دو راهی ... این جا کوره راه است ... به تعداد شن های این بیابان بی آب و علف راه این جاست ... بی راهه این جاست ... راه کجاست ؟ بی راهه کجاست ؟ مسئله این است. مسئله بودن یا نبودن نیست... مسئله همیشه انتخاب است. انتخاب ... .

من این جا دلم گرفته است. حرف دارد. اما نمی شود زد. گریه دارد. اما نمی شود گفت. این جا را بیا و قبول کن که بر وفق مراد نیست. من چیزی کم نگذاشته ام. کم گذاشته ام. ببخشید. راه را طولانی رفتم. قبول. راه را کج رفتم. قبول. راه را بی راهه رفتم. قبول. اما همه ی این بی راهه ها هم به تو ختم می شود. صاحب راه ها و بی راهه ها! ما اهل راه و بی راهه ایم. ما اهالی برزخیم. اهالی همیشه دلتنگ راه ... اهالی بی راه.

تو که بخشیده یی. کامل ببخش! تو چشانده یی. کامل بچشان. تو که نگاه کرده یی ... بیشتر ... . این شانه های خسته ی مستاصل را دست های تو ... این چشم های نیمه باز را نگاه تو ... این پیکر از پافتاده را آغوش تو ... پناهم باش.

ای دست های تو روشن. چشم هایت نور ... راه را بلد می شوم وقتی لب خند می زنی ... بی راهه ها گم می شوند وقتی راه می روی ... تو را من چشم در راه ام وقتی به سوی ام می آیی ... تو را من چشم در راه ام وقتی به تعداد شن های بیابانی بی آب و علف بی راهه می روید پیش پایم ... تو را من چشم در راه ام وقتی ... پناهم باش.

*************************

پی نوشت : و نرید انمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین.

 

+ نوشته شده توسط علي در دوشنبه سیزدهم دی 1389 و ساعت 0:51 |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام مرد!

   می گویند که ... نوشته اند که ... هر چه داشتی ... از دست ... از سر ... از چشم ... از آبرو ... همه را گذاشتی کف دست ... همه را تقدیم مولای ات کردی ... و برای خود هیچ. و خدا از همین هیچ همه را آفرید ... و این هیچ مقدس بود که تو را تو کرد ... تو را برای ما امید ... تو را برای ما نجوا ... تو را برای ما نگاه ... تو را برای ما همه. و برای خود هیچ ... و برای منتظران آن دشت شوم هم هیچ ... و برای لب های خشک غنچه ی شش ماهه هم هیچ ... و خدا به این هیچ ها نگاه کرد ... و خدا به هیچ ها رنگ همه زد ... هیچ های تو از جنس همان هیچ هایی ست که در ابتدای خلقت بود! خدا از هیچ تو همه ی ما را آفرید ... ای آب روی ما! هیچستان دنیایی ست که تو آبادش کردی ... ای آب روی ما! می خواهم بیشتر بنویسم این "ای آب روی ما" را ... آخر می گویند که ... نوشته اند که ... خ ج ا ل ت کشیده یی ... آسمان بار امانت نتوانست کشید ... تو کشیدی ... ای آب روی ما!

ای پدر فضل!

   به ما ... به این روزهای ما ... به این روزهای آخرالزمانی ما ... نگاه کن ... می گویند که ... نوشته اند که ... کسی در آن دشت شوم فریاد کشیده است : "الان انکسر ظهری" ... ترجمه اش می شود ... رویم سیاه باد ... رویم نمی شود بنویسم ... این واژه های مجازی را شرم باد ... . خواننده ی محترم یا محترمه از ترجمه اش بگذر ... کسی در آن دشت شوم فریاد کشیده است ... کسی که تنها تو برای اش مانده بودی ... و البته سربازی شش ماهه ... کسی که امامت بود ... امام زمان ات برای ات فریاد کشید ... در آن دشت شوم ... امام زمان من چه خواهد گفت لحظه ی آخر ...

   آن روزها که پرچم دار بودی ... این روزها چه کسی پرچم دار است ؟ ... این روزها همه من اند برای مولای ما ... این روزها قحطی پدر فضل شده است برای سید خراسانی ... اگر قحطی نشده بود که "این عمار؟" نمی گفت ... من هنوز جگرم خون است از فراز آخر خطبه سید خراسانی ... اگر قحطی نشده بود که نمی گفت "آقای ما ... مولای ما ... دعا کن برای ما" ...

***********************

پی نوشت ۱: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ...

پی نوشت ۲: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ...

پی نوشت ۳: ما توی این دنیا کسی را جز خدا نداریم ... .

+ نوشته شده توسط علي در جمعه بیست و پنجم تیر 1389 و ساعت 0:31 |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام آقای دکتر !

می دانم که از این خطابه ناراحت شده ای ... می دانم که اهل اهمیت دادن به این وجیزه های پست نیستی ... می دانم که می دانی این روزها چقدر فکر کردن به تو ذهن ام را درگیر کرده است ... می دانم که می دانی این نوشت ٬ نه عرض ادب است ٬ نه چاپلوسی و نه برای یادآوری نام تو در ذهن خوانندگان این صفر و یک های مجازی ... این نوشت فقط برای آرامش دل خودم است. این نوشت را می نویسم که بگویم روزی روزگاری حسرت شبیه تو بودن مرا سوخت!

شهید مجاهد ! دانشمند چریک !

این خطابه های نامتجانس را تو کنار هم چیده ای! فیلسوف فلسفه های دیروز من! سامان امروز من! رقصی چنین میانه ی میدان ام آرزوی تو ... مرا مرد! وقتی از آقای ات حسین (ع) می نوشتی ... مرا سوخت ... مرد عاشق ! آن نوشته ات درباره ی عشق را خواندم ... مرا اشک! چه فکر نازک غمگینی !

سلام مصطفی چمران !

این روزها شبیه تو کم شده است. تو به واسطه ی رابطه ی شخصی با کسی جزء خواص نبودی. تو نوه ی کسی نبودی . تو خودت بودی . مردم به واسطه ی نسبت فامیلی تو با دیگران به تو احترام نمی گذاشتند . مردم برای علم تو به تو احترام نمی گذاشتند. مردم به خاطر جایگاه ات در دولت به تو احترام نمی گذاشتند. مردم به خاطر عشقی که به راهشان داشتی ... مردم به خاطر مردانگی ات ... مردم به خاطر رها کردن همه ی لذت های آمریکایی ات ... مردم به خاطر امل ... مردم به خاطر جنگ های نامنظم ... مردم به خاطر حرف های مردانه ی سوزناک ات ... مردم به خاطر زهد خالصانه ات ... مردم دوست ات دارند.

مردم هیچ وقت عکس تو را با شجره های خبیثه ی زمان ندیدند ... تو هیچ وقت در مراسم عروسی خائنین به راه انقلاب با خس و خاشاک ننشستی و عکس نینداختی ... مردم هیچ گاه از تو نشنیدند که عبای رهبری باید کجا بیاید و کجا برود ... مردم هیچ گاه از تو طرح دوره یی کردن رهبری را نشنیدند ... مردم هیچ گاه سکوت تو در برابر مخالفان و کج اندیشان راه امام (ره) به نام امام (ره) را ندیدند ... مردم هیچ گاه بی تفاوتی تو در برابر تحریف کنندگان راه امام (ره) را به یاد ندارند ... مردم همیشه از تو سمعا و طاعتا به یاد دارند ... و تو هیچ گاه مردم عاشق امام (ره) را اندک خطاب نکردی ... و تو هیچ گاه به ملک ری فکر نکردی ... و تو مرد بودی ... و  مردم دوستت داشتند ... مردم پای سخنرانی ات سکوت می کردند و سراپا گوش می شدند ... و خدا تو را خواست ... و خدا تو را برد ... .

***********************

پی نوشت۱ : روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید/حالیا چشم جهانی نگران من و توست-> ه ا سایه

پی نوشت۲: سلام ماه ماه خدا ٬ رجب!

پی نوشت۳: سلام اجابت قنوت های ... !

+ نوشته شده توسط علي در یکشنبه سی ام خرداد 1389 و ساعت 10:26 |

بسم رب الشهدا و الصدیقین

   چشمام امشب ... شبیه جام شرابه ... می خوام برا تو بخونم ... دوباره حالم خرابه ... غوغایی شد ... توی دل بی قرارم ...  قدم تموم نفسهام ... حرفای نگفته دارم ... (۱).

   سلام سید احمد ! سلام مرد آرمان شهر من ! دارم بوی پیراهن یوسف گوش می دهم. بوی پیراهن یوسف من را می برد به هشت سال قبل. یادت هست ؟ دو کوهه یادت هست ؟ یادت هست دوربین گرفته بودی و رقص باد روی چمن ها را ثبت می کردی ... شلمچه یادت هست ؟ یادت هست گریه نکردی ؟ یادت هست برایمان روضه نخواندی ... یادت هست چقدر ما اما گریه کردیم ... یادت هست نمی توانستیم دل بکنیم ... انگار یک نفر داشت قلبم را از سینه بیرون می کشید موقع خداحافظی ... آسمان بارانی بود ... می گفتند زیاد نمی توانید بمانید ... ما هم نماندیم ... من همه ام را جا گذاشتم و آمدم ... من کنار گودال قتلگاه طلاییه مردم ... این جنازه یی که هر روز صبح از خواب بیدار می شود من نیستم ... چقدر این الله اکبرهای وسط موسیقی بوی پیراهن یوسف می چسبد ... الله اکبر شعار مقدس ماست ... الله اکبر هویت ماست ... چند وقت پیش یک مشت خس و خاشاک از ما دزدیدنش ... نه دی رفتیم پسش گرفتیم ... .

   سید احمد حسینی ... دلم برایت تنگ شده است. کجا بودی توی این هشت ماه نبرد مقدس ؟ کجا بودی شلمچه ی تهران ؟ کجا بودی وقتی بسیجی های خامنه ای را کتک می زدند ؟ کجا بودی وقتی خون پاک بسیجیان خامنه ای روی زمین ریخت ؟ ... سید احمد ! می خواهم این نوشت را به تو تقدیم کنم و به شهدا بسيجي خامنه ای در این هشت ماه نبرد مقدس. آقای تلویزیون اما اصلا حواسش نیست دارد چه کار می کند. آقای تلویزیون خیال می کند خون مظلوم روی زمین خشک می شود تا آقای شهردار بیاید و با سیستم مکانیزه این خون ها را پاک کند تا ما از فردا توی همین خیابان های تهران لایی بکشیم و یادمان برود این جا مقتل الشهداست ... سهم شهدای قلابی شجره ی خبیثه از تلویزیون بیشتر از سهم شهدای مظلوم بسیج بود ... بسیجیان خامنه ای اما اگر صبر می کنند به مولایشان نگاه می کنند. ما یک تار چفیه ی مولایمان را به همه ی دنیای این خبیث ها نمی دهیم ... مولای ما خامنه ای علی ابن ابی طالب (ع) است در صبر. شما را همان پنهان شدن توی سوراخ های موش بس! "سوسولا کوشن ؟ تو سوراخ موشن" !!!

   سید احمد ! فکه یادت هست ؟ یادت هست سوال کردم : "آقا اجازه ! چرا فقط برای شهید آوینی تابلو زدن ؟ " وقتی از کنار تابلوی محل شهادت سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی می گذشتی گفتی : "آخه شهید آوینی تابلوی شهدا بود" . من آن روز خوب نفهمیدمت. اما حالا خوب می فهمم ات. آ سد مرتضی می گفت که از راهی طی شده آمده. من هم امروز دارم توی همان راه قدم می زنم. توی جنگ وقتی منطقه یی فتح می شود فوری داخل شهر نمی شوند. احتیاط می کنند چون ممکن است دشمن مین گذاشته باشد... راست می گویند. من از روی مین رفتن خسته شدم. من از مین های نفس بعد از توبه خسته شدم. من از این همه دوباره خسته شدم. من متاسفم که برات بنده ی خوبی نیستم خدا ! شرمنده ام که این قدر که پای این کامپیوتر لعنتی نشستم پای سجاده نبودم ... من آدم خوبی بودم. اما افعال گذشته دردی از من دوا نمی کند. بايد از افعال حال استفاده كرد. به قول امام(ره) : ميزان حال فعلي افراد است. حال فعلي من هم كه ... .

   حال فعلي من هواي شلمچه كرده است... هواي پاي برهنه قدم زدن در طلاييه كرده است ... هواي فكه و آن تابلوي نوستالژيك كرده است ... حال فعلي من خوب نيست ... حال فعلي من عاشق شده است ... حال فعلي من دارد خودش را مي كشد براي ...

********************************

پي نوشت ۱ : اين جا خوانده شده است.

+ نوشته شده توسط علي در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 و ساعت 0:41 |

بسم الله الرحمن الرحیم

به : فرزند سفر کرده عزیز سفر کرده انقلاب

   سلام علیکم و رحمه الله

   آقا زاده شدن دست آدم ها نیست. البته من خیلی از عالم (های) قبل از این دنیا خبری ندارم. اما حدس می زنم که این ما نیستیم که انتخاب می کنیم که آقا زاده به دنیا بیاییم یا نه. معمولا آقا زاده ها زندگی شان به سه قسمت مهم تقسیم می شود. قسمت اول زمانی که آقایشان هنوز آقا نشده است و آن ها هم هنوز آقا زاده نیستند. قسمت دوم زمانی که آقایشان آقا شده است و آن ها هم آقازاده اند. قسمت سوم زمانی که آقایشان از این دنیا می رود و حالا رفتارهای آن ها را به نام آقای از دنیا رفته شان می نویسند.

   امشب که قسمتی از رنجنامه ات را خواندم ... که کمی به حال و هوای آن روزهای بعد از امام رفتم ... که خاطرات سیاسی آقای ری شهری ( اولین وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی ) از ذهنم عبور می کرد ... می خواهم از تو یاد کنم با قسمت سوم زندگی ات٬ "آ سد احمد آقا" ! تو همانی که این روزها جایت خالی ست. تو همانی که در اوج  ۸ ماه نبرد مقدس مولای خراسانی مان دل تنگت شد و گفت : "این عمار". عمار انقلاب ! این روزها به نام تو٬ به نام پدر تو٬ به کسی می تازند که با او به فتوای امام بیعت کردی. به سید خراسانی که او را رهبر خود دانستی. این روزها اما دل بسیجیان خامنه ای از سید حسن ات خون است. برادرم حسین می گوید : انقلاب یک سید حسن دارد آن هم سید حسن نصرالله است. راست می گوید. این روزها بسیجیان خامنه ای حس می کنند امام را از جماران بیرون کرده است سید حسن. حس می کنند امام در خانواده ی خودش غریب است. این روزها دل ما می گیرد وقتی می شنویم پسر کوچکت به دیدار تاج زاده رفته است. من این جا نمی خواهم از آن خائن بزرگ حرفی بزنم. تشت رسوایی امثال او خیلی وقت است که بر زمین خورده. اما به ما اجازه ی گله بده ای عمار انقلاب. ما دل خوش کرده بودیم که یک عده یی در موسسه ای کار می کنند تا از اندیشه های ناب امام حراست شود. اما بی خود دل خوش کرده بودیم. موسسه ای که در برابر هر چه دروغ به نام امام بود سکوت کرد. به خاطر سیاست. به خاطر بغض. موسسه ای که فلسفه ی دایر بودن خودش را با سکوت هایش زیر سوال برد. موسسه ای که ما را مجبور می کند حساب خانواده ی امام را با امام جدا کنیم. موسسه ای که باز یاد جعفر کذاب ها را در ذهن ها زنده کرد.

   اگر انقلاب بخواهد یک آقا زاده داشته باشد. آن آقا زاده تویی که از آقایان انقلاب از امامان انقلاب دفاع کردی. وقتی سید خراسانی آقای انقلاب شد کم وسوسه ات نکردند که ... . وقتی کوتاه نیامدی کم به تو تهمت نزدند که ... .

   و اما ای عمار انقلاب! اگر تو این روزها نیستی. اگر موسسه ی تنظیم این روزها خواب است. بسیجیان خامنه ای اما سر بند یا فاطمه بسته اند برای دفاع از علی زمان شان. اگر این روزها یک مشت استوانه ی تو خالی از زیر دفاع از مولای خراسانی مان شانه خالی کرده اند٬ بسیجیان خامنه ای اما چه در خیابان انقلاب چه در فضای سایبر موتور ضد انقلاب را پایین آورده اند. اگر این روزها یک مشت خواص از امتحان الهی مردود شدند به جایش همه ی اهالی ۹ دی و ۲۲ بهمن از نمره ی بیست صد گرفتند... با ذکر علی مدد گرفتند... اگر یک مشت انقلابی پشیمان و خسته از مبارزه کنار کشیده اند اما بسیجیان خامنه ای وبلاگ هایشان را ... قلم هایشان را ... قدم هایشان را ... صداهایشان را فدای خستگی ناپذیری مولایشان کرده اند و ای عمار انقلاب! این ها را از تو آموخته ایم ... .

******************************

پی نوشت : عرض امسال بیش تر از طولش بود ... . 

+ نوشته شده توسط علي در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت 1:16 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   به : برادرم حسین قدیانی

   دلم تنگ می شود وقتی چند روز آقایم را از صفحه ی تلویزیون تماشا نمی کنم. مولای من همان است که از صفحه ی تلویزیون هم شب زده ها را به وحشت می اندازد و منتظران خورشید را امید می بخشد. برادرم حسین می گوید مولای ما خامنه ای یک آه بیشتر از مولایش خمینی دارد. بسیجی های مولای خراسانی ما هم لابد یک آه بیش تر از بسیجی های خمینی کشیده اند ... لابد یک سیلی بیش تر ... لابد مشتی فحش رکیک تر ... لابد ...

   علی کورانی در عصر ظهورش وعده ی هشت سال دفاع مقدس را محقق شده دانسته ٬اما سخنی از هشت ماه نبرد مقدس نرفته است. هشت ماه نبرد مقدس مولای ما مه آلود بود. روزهایی بر مولای خراسانی ما گذشت که یک مشت خس و خاشاک ٬ مولایش را ٬ سخنان تحریف شده ی مولایش را ٬ در برابر او بر سر نیزه گرفتند. اگر آقای رییس جمهور منظورش از خس و خاشاک سبزها نبود و حرفش را تحریف کردند٬ من اما دقیقا منظورم همان هاست. خس و خاشاک را چه به بیشماری !!! شما را همان شعار نویسی توی توالت های عمومی بس ! شما غلط کردید بی شمارید!!! برادرم حسین ! بیا که امشب این جا قطعه ی ۲۶ است به عشق پدرت. به عشق علی طهرانی مقدم که ظهر عاشورا ترکش سر از تنش جدا کرد. به عشق همه ی آن هایی که در گودال قتلگاه طلاییه پرواز کردند. به عشق همه ی آن هایی که ماندند این روزها وقتی غربت مولای خراسانی شان را می بینند غصه می خورند. به عشق سید احمد حسینی ها. به عشق همه ی آن ستاره های بی شمار. بی شمار سربازان خمینی بودند. بی شمار سربازان کفن پوش مولای خراسانی مایند که اخبار سربازان گمنام امام زمان (عج) می خواندشان. همان ها که نه برایشان بعد از شهادت مراسم ختمی در خور ... نه تششیع جنازه یی در خور ... نه کسی از حضورشان با خبر ... همه ی ایران جز مشتی خس و خاشاک سرباز گمنام امام زمان اند. همان هایی که مولای خراسانی ام برایشان نوشت : خسته مباد گام های استوارتان. بسیجی های موتور سوار٬ مالک اشتر این روز های مولای مایند. این روزها علی حلول کرده در همان آقایی که برایش می نویسند : جمال چهره ی تو حجت موجه ماست. این روزها امیرالمومنین به نیابت از موعود (عج) همانی ست که در برابرش بسیجی ها اشک می ریزند و "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" می گویند. اصلا می خواهی بدانی فلسفه ی این هشت ماه نبرد مقدس چه بود ؟ خدا از مولای خراسانی ما امتحان ره بری گرفت تا به او "سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" بدهد. مولای خراسانی ما طلایه دار در این نبرد مقدس بود به نیابت از طلایه دار بدر و خیبر. علمدار پسر فاطمه است به نیابت از علمدار کربلا... سید علی این روزهای ما همانی ست که در دستش نشانه یی دارد ... که رحم الله عمی العباس ... که زمان سیدی سید خراسانی ست۱ ... که دلبسته ی مولای خراسانی خویشم۲ .

***********************

پی نوشت۱: مصرعی از رضا جعفری

پی نوشت۲: "هر چند امین بسته ی دنیا نیم اما ... دل بسته ی یاران خراسانی خویشم" --> آقا

پی نوشت۳: این وبلاگ از امشب سیاسی تر و شفاف تر خواهد بود. روزهای کنایه نویسی تمام شد.

+ نوشته شده توسط علي در سه شنبه هجدهم اسفند 1388 و ساعت 0:16 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   پنج شنبه رفته بودیم راه پیمایی حکومتی. راه پیمایی حکومتی نوعی راه پیمایی ست که در آن به شرکت کنندگان ساندیس می دهند. در این گونه از راه پیمایی ها بسته به میزان حکومتی بودن آن غلظت ساندیس متفاوت می شود. هر چقدر راه پیمایی مذکور حکومتی تر باشد٬ غلیظ تر می شود ساندیس اش. مثلا در راه پیمایی پنج شنبه ساندیس های پخش شده توسط حکومت به "شرابا طهورا" میل می کرد. میل کردن یعنی به سمتی رفتن و هرگز نرسیدن. مثل شیخ بی سواد که به سمت آمریکا میل می کند. مثل شجره ی خبیثه که به سمت جین شارپ . مثل ممد تمدن که به سمت جورج سورس. از بحث خارج نشویم. داشتم از راه پیمایی حکومتی می گفتم. در این گونه راه پیمایی ها سر هر کوچه یک فروند مامور حکومت ایستاده است و ثبت می کند که چه کسانی آمده اند. مثلا به کارمندان دولت سکه می دهند. به دانشجویان نمره ی پاسی.  اگر هم کسی نیامده باشد بعدترها حسابش را می گذارند کف دستش. برای نمونه در اولین روز کاری پس از ۲۲ بهمن ها سر کارگزینی ادارات بسیار شلوغ است. چرا که باید به حساب آن کارمندانی برسند که به علل مختلف نتوانستند در راه پیمایی حکومتی شرکت کنند. عمده ی این کارمندها از اداره ی مربوطه اخراج شده و از حقوق شهروندی محروم می شوند. مثلا دیگر اجازه ندارند توی صف نان وایی یا توی تاکسی و اتوبوس نسبت به تصمیمات حکومت غر بزنند. اساسا راه پیمایی حکومتی در برابر راه پیمایی مردمی تعریف می شود. راه پیمایی مردمی نوعی راه پیمایی ست که در آن به کسی ساندیس نمی دهند هیچ ٬ حتا اجازه نمی دهند بساطی ها بساط شان را در مسیر راه پیمایی پهن کند تا آدم با پول خودش ساندیس بخرد! در این گونه راه پیمایی ها کسی سر خیابان ها نایستاده است تا راه پیمایان را بشمارد. به کسی سکه نمی دهند. مردم خودشان هر پلاکاردی دلشان بخواهد دستشان می گیرند. هر شعاری که دلشان بخواهد می دهند. به هر کسی که دلشان بخواهد می گویند منافق. به هر کسی که دلشان بخواهد راه پیمایی شان را تقدیم می کنند. به هر کسی که دلشان بخواهد "این همه لشگر آمده ... " می گویند.

   پنج شنبه رفته بودیم راه پیمایی حکومتی. اما کسی به ما ساندیس نداد. کسی سر کوچه نایستاده بود. کسی به پدر کارمند من سکه نداد. کسی حقوق مادرم را زیاد نکرد. کسی به ما نگفت که چه بگوییم و چه نگوییم. ما راه پیماییمان را به کسی که دوست داشتیم تقدیم کردیم ... "این همه لشگر آمده / به عشق رهبر آمده " را به دوست داشتنی ترین نحو فریاد زدیم ...

***************************

پی نوشت : یاد "و الفجر ۸" یی ها بخیر ... شادی روح شهدا صلوات ...

+ نوشته شده توسط علي در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388 و ساعت 0:48 |

بسم الله الرحمن الرحیم

   "الا و لایحمل هذاالعلم الا اهل البصر و الصبر "                   علی ابن ابی طالب( علیه آلاف التحیه و الثنا )

   در حوادث فتنه گون حق و ناحق با یکدیگر مخلوط می شوند. گرد و غبار گرد حقیقت را می گیرد و تشخیص حق و ناحق دشوار می شود. یکی از مقامات جناب عمار (علیه السلام) این بود که در روزگار فتنه ی صفین حق را بازگو کرد. از قرآن ناطق در برابر تکه پوستین های مکر معاویه و عمرو عاص دفاع کرد و در این راه شهید شد. پیامبر اعظم ( صلوات الله و سلامه علیه و آله ) در حدیثی می فرمایند که عمار را قوم ناحق می کشند. این حدیث بعد از شهادت عمار خیمه ی اهالی معاویه را بهم ریخت. از خود سوال کردند که عمار را ما کشتیم٬ پس ما ناحقیم. در این هنگامه بود که معاویه باز خیمه ی فتنه را به پا کرد و در طی یک سخنرانی گفت : کشنده ی عمار علی ست! اگر علی او را به جنگ نمی آورد عمار کشته نمی شد!!! ...

   حالا شده است این روزهای ما. عکس امام ( رحمه الله علیه ) را پاره می کنند. نزدیک ترین کسان او اطلاعیه می دهند و از صدا و سیما انتقاد می کنند که چرا پخش کردی! یک کلام هم نمی گویند که اصلا چرا این عکس پاره شد ؟ چه کسانی این عکس را پاره کردند ؟

   حالا شده است این روزهای ما. یک عده یی در حوالی انتخابات و بعد از آن٬ نام آن شجره ی خبیثه را - آقای سبز پوش را- همراه ذکر شریف یا حسین می آورند. همان ها در روز عاشورا٬ روزی که عرش و فرش بر حسین( علیه آلاف التحیه و الثنا ) می گرید٬ مست کردند و زدند و رقصیدند و هورا کشیدند و خوراک تبلیغاتی برای دشمنان قسم خورده ی حسین (ع) جور کردند.

   حالا نشده است این روزهای ما! این روزهای ما ... این روزهای سید خراسانی ما ... علی زمان تنها نیست . علی زمان تن هاست! علی زمان حلول کرد در وجدان میلیونی مردمی آگاه. این بار عمار ها شجره ی خبیثه و اهلش را خوب پراکنده کردند. این بار مالک اشترها از ده قدمی خیمه گاه دشمن برنگشتند. این بار گرچه نماز گزاران خیمه گاه حسین سنگ باران شدند اما احیا حق به قیمت ریختن خون پسر پیامبر(ص) تمام نشد... .

****************************************

پی نوشت : سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم، سید علی خامنه ای ... .

+ نوشته شده توسط علي در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 23:29 |

بسم الرب الشهداء و الصدیقین

    دل من نه مرد آن است که با غمت بسازد ... نمی رسم ... نمی شود ... می خواستم اما ... ای کاش ها ... مثل مردم عامه نباش ها ... یعنی دعوت نامه یی در کار نیست ... یعنی امسال حواس شان به تو ... نه که نبوده ... من و تو نبوده ایم ... یعنی نگاه کن به زمین های خشکسالی ما ... یعنی امسال خبری از غزل نیست ... یعنی سرم درد می کند ... یعنی لایق اش نیستم ...

     بیا برای این روز هایمان آه بکشیم ... بیا اول برای خودمان گریه کنیم ... برای مصیبت هایی که بر سر امام زمان مان آورده ایم ... کمی خودمان را لعنت کنیم ... بیا سیاه پوش دل خودمان باشیم ... که برای خدا نمی زند ... که خدا را نمی پرستیم ... که ادای نماز را هم خوب در نمی آوریم ... که ادای اسلام را هم ... که ادای دین را هم ... که ادای آزادگی را هم ... . که خوب بلدیم حرف بزنیم ... که خوب بلدیم توجیه کنیم ... که فلاسفه ی خوبی هستیم ... که تحریف گران خوبی هستیم ... که دزدهای خوبی هستیم ... . لابد الان منتظری که تعارف تیکه پاره کنم که ... اهمن بله ... من با کس خاصی نیستم ... با خودم هستم ... نه رفیق صفر و یکی من! اتفاقا من با کسان خاصی هستم و با خودم هم هستم . چون هر چه نگاه می کنم خدا پرست کم می بینم ... غرق شده ایم توی عادت هایی به نام دین ! ... توجیهی به نام زندگی ... کار ... پول ... دانشگاه ... .

     خیلی وقت است که دارم فکر می کنم بگویم یا نه ... یا لیتنا کنا معک ... به فارسی می شود ای کاش با تو بودم ... اما نه ! خدا را شکر ... خدا را صدهزار مرتبه شکر که با تو نبودم ... خدا را صد هزار مرتبه شکر که در روزگاری که بزرگان دین حکم دادند حج ات را ناتمام رها کرده یی پس خارج شده از دینی با تو نبودم ... که در آن روزها با تو بودن و ماندن سخت بود ... خدا را صد هزار مرتبه شکر که فتنه ی آن روزها را درک نکردم ... هر چقدر فکر می کنم بیشتر به عمق فاجعه پی می برم ... که تو ... که روزهای تو ... که شب های تو ... سخت بود ... و ایمان من ... اصلا نیست که بخواهد مورد آزمایش فتنه قرار گیرد ...

***********************************

پی نوشت : دل من نه مرد آن است که با غمت بسازد ...

 

+ نوشته شده توسط علي در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 0:25 |