تبليغاتX
تا بامداد غزل

بسم الرب الشهداء و الصدیقین

    دل من نه مرد آن است که با غمت بسازد ... نمی رسم ... نمی شود ... می خواستم اما ... ای کاش ها ... مثل مردم عامه نباش ها ... یعنی دعوت نامه یی در کار نیست ... یعنی امسال حواس شان به تو ... نه که نبوده ... من و تو نبوده ایم ... یعنی نگاه کن به زمین های خشکسالی ما ... یعنی امسال خبری از غزل نیست ... یعنی سرم درد می کند ... یعنی لایق اش نیستم ...

     بیا برای این روز هایمان آه بکشیم ... بیا اول برای خودمان گریه کنیم ... برای مصیبت هایی که بر سر امام زمان مان آورده ایم ... کمی خودمان را لعنت کنیم ... بیا سیاه پوش دل خودمان باشیم ... که برای خدا نمی زند ... که خدا را نمی پرستیم ... که ادای نماز را هم خوب در نمی آوریم ... که ادای اسلام را هم ... که ادای دین را هم ... که ادای آزادگی را هم ... . که خوب بلدیم حرف بزنیم ... که خوب بلدیم توجیه کنیم ... که فلاسفه ی خوبی هستیم ... که تحریف گران خوبی هستیم ... که دزدهای خوبی هستیم ... . لابد الان منتظری که تعارف تیکه پاره کنم که ... اهمن بله ... من با کس خاصی نیستم ... با خودم هستم ... نه رفیق صفر و یکی من! اتفاقا من با کسان خاصی هستم و با خودم هم هستم . چون هر چه نگاه می کنم خدا پرست کم می بینم ... غرق شده ایم توی عادت هایی به نام دین ! ... توجیهی به نام زندگی ... کار ... پول ... دانشگاه ... .

     خیلی وقت است که دارم فکر می کنم بگویم یا نه ... یا لیتنا کنا معک ... به فارسی می شود ای کاش با تو بودم ... اما نه ! خدا را شکر ... خدا را صدهزار مرتبه شکر که با تو نبودم ... خدا را صد هزار مرتبه شکر که در روزگاری که بزرگان دین حکم دادند حج ات را ناتمام رها کرده یی پس خارج شده از دینی با تو نبودم ... که در آن روزها با تو بودن و ماندن سخت بود ... خدا را صد هزار مرتبه شکر که فتنه ی آن روزها را درک نکردم ... هر چقدر فکر می کنم بیشتر به عمق فاجعه پی می برم ... که تو ... که روزهای تو ... که شب های تو ... سخت بود ... و ایمان من ... اصلا نیست که بخواهد مورد آزمایش فتنه قرار گیرد ...

***********************************

پی نوشت : دل من نه مرد آن است که با غمت بسازد ...

 

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 0:25 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     خب آدم آهنی هم بود به روغن سوزی می افتاد ... رسما برای خودم هم وقت ندارم ... گاهی وقت ها همه ی کارها گره می خورد ... تو اما نگاه می کردی ام ... سوال های اش خسته ام کرده بود ... راست اش را بگو ... نگاه می کردی ام ؟ ... ناگهان برخواست ... قرآن را برداشت ... خسته بودم ... روز قبل ش روز خوبی نبود ... کارها خوب پیش نرفته بود ... سوره یی که آمد را دوست دارم ... لرزش صدا دست خودم نبود ... حس می کردم روی صندلی نیستم ... تا به تو رسیدم ... می خواستم تو را فریاد بکشم ... لعنت بر این روزهای مرده ی بروکرات ... تو را گریستم اما بدون اشک ... نا محرم بود ... نمی شد ... صدای ضربان قلب ام را به وضوح می شنیدم ... تمام صفحه تمام شد ... دوباره شروع کرد ... من هم ... گاه به لب خند وادارش کردم ... شاید هم او من را ... و اما راجع به کهیعص عارض ام که ... شما لطف داری برادر ... اصلا حاضری گفتم که از روی لیست نگاه ات را برداری ... نگاه ات را برداری یعنی پیدای ام کنی ... خیلی وقت است گم شده ام ... برادر ؟ ... من برادر توام ؟ ... دوست دارم باشم ... ولی نمی دانم تو هم دوست داری ؟ ... اس ام اس های ام را می خواند ... اما من به او چنین اجازه یی نداده ام ... قرار شده است از این به بعد رعایت کند ... من نمی خواستم ... مردد بودن سخت است ... می فهمی ؟ ... می دانم زیادی دارم سخت می نویسم ... اما بیا و خودت با به بفهمی بزن ... سادگی سخت است ... سینه ی آدمی را می ترکاند ... اشک که جای خود دارد ... بابا را دوست دارم ... نمی دانم می داند یا نه ... احتمالا می داند ... از من راضی نیست ... احمق نیستم ... می فهمم ... یارب این نای و نی و ما و من و دم دمه چیست ؟ ... همه ی مشکل از نمی دانم کجا شروع می شود ... بابا سخت است ... بی عرضه نیستم ... زورم نمی رسد ... دو راهی سختی ست ... اگر کسی بخواهد هر دو راه را برود نمی شود ؟ ... نه منظورم این است که هر دو را باهم برود ؟ ... تازه شاید وسط هایش بشود هر سه ... آن وقت احتمالا از هم پاشیده خواهم شد ... خوب است ... دیگر لازم نیست من را تحمل کنی ... می روی و برادری پیدا می کنی که وب نوشته های ش را مردم بفهمند ... برادر ؟ من برادر توام ؟ دوست دارم باشم ... ولی نمی دانم تو هم دوست داری ؟ ... این حرف ها را یک بار دیگر هم گفته بودم ؟ ... نشانه های ات را می بینم ... کور نیستم ... سنگ هم ... وضع را عوض کن ... بتکان ام ...

     ****************************

پی نوشت : برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 1:36 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     دل ام برای ات تنگ شده است ... صدای نفس هام را ... دلهره را ... زیر لب " یا خافض و یا رافع " گفتن را ... جوشش قطره ی اشک گوشه ی چشم را ... آه را ... دل ام برای ات تنگ شده است ... در این صداهای نجواگر ... صدای تو را می خواهم ... . دل ام برای چشم های ات ... برای عینک ات ... برای گونه های این روزها لاغر شده ات ... دل ام برای همه ات تنگ شده است ... .

     گاه به سجاده ... به مهر ... به دانه دانه های تسبیح مادر ... به قنوت ... به هق هق های بی سر و صدای شب ... گاه به مقدسات می سپاریم ... گاه به خدا ... که بزرگ تر از آنی ست که ... که می بیند ... که می شنود ... که شفا می دهد ... که ... امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء ...

******************************

پی نوشت : یا طبیب من لا طبیب له ...

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 0:3 |

بسم الله الرحمن الرحیم

     نگاه می کنی ام ... به طراوت لب هایی خشک ... نگاه می کنی ام ... به نام نفس هایی از جنس تسبیح ... واژه هایی از جنس نور ... اشک هایی از جنس باران ... تو خود می دانی که اگر کم است ... اگر ناقص است ... اگر اصلا نیست ... از سر ضعف است ... نه سرگرانی ... نه استغنا ... که عبد - اگر بپذیری - ذاتا محتاج معبود است ... مهربان من ... روی لب هایم لب خند نقاشی می کند ٬ گرسنگی و تشنگی این روزها ... این نقاشی های عاشقانه ... برای تو ... دوست ات دارم .

*************************************

پی نوشت : شرمنده ی جانان ز گران جانی خویشم ...

    

+ نوشته شده توسط علی دهقانی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 2:45 |